نوشته‌ها

,

روایت شهید باقری از رزمنده‌های لاغر با وزن سربی!

شهید باقری

 

غلامحسین افشردی معروف به حسن باقری از فرماندهان جوان دفاع مقدس است که در عملیات فتح‌المبین، رمضان و بیت‌المقدس نقش مؤثر و فعالی داشت. او جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران بود. شهید باقری در بحبوحه عملیات رمضان در جمع همرزمانش در ۲۸ تیرماه سال ۱۳۶۱ درباره علت اینکه چرا رزمندگان پس از حضور در جبهه تاب شهر را ندارند، سخن به میان آورد.

عجایب جنگ؛ رزمنده‌های لاغر با وزن سربی

بچه‌های ما لاغر شدند ولی وزنشان زیاد شده است، می‌گوییم چرا؟ می‌گویند: از بس ترکش توی بدنمان است! همین‌ها که دارند می‌جنگند، کلی از آن‌ها یکی ترکش اینجای آن است، یکی توی دستش و یکی توی تنش است. کسی که اینجا می‌آید و این حال و هوا را می‌بیند، دیگر برگشتی نیست و وقتی هم برمی‌گردد، اصلاً هوای دیگری است. خدا شاهد است ما به تهران و این‌طرف و آن‌طرف که می‌رویم می‌بینیم اصلاً نمی‌شود ماند، نمی‌شود جای دیگر ماند.

درباره عملیات

«عملیات رمضان» عملیات تهاجمی گسترده نیروهای مسلح ایران در خلال جنگ ایران و عراق بود که به مدت ۱۷ روز در تابستان ۱۳۶۱ در جنوب عراق، شمال‌ شرقی شهر بصره و در منطقه شلمچه انجام شد. این عملیات در ۵ مرحله به‌ طور مشترک توسط سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به فرماندهی محسن رضایی و نیروی زمینی ارتش به فرماندهی علی صیاد شیرازی، طراحی و اجرا شد.

عملیات رمضان ۵۰ روز پس از آزادسازی خرمشهر انجام شد و رزمندگان اسلام برای نخستین بار وارد خاک عراق شدند. از عملیات رمضان به‌ عنوان یکی از بزرگ‌ترین نبردهای زرهی، پس از جنگ جهانی دوم نام می‌برند.

در این نبرد سه موج جداگانه از سپاهیان داوطلب در زمینی مسطح به‌ سوی بصره حرکت کردند. در این عملیات بیشتر از ۱۰۷۷ دستگاه تانک و نفربر عراقی منهدم شد و تیپ ۹ زرهی عراق به‌ طور کامل از بین رفت و در کل ۷۷۱۵ سرباز عراقی کشته، زخمی و اسیر شدند.

, , , , , , ,

شهید بی بی سادات غضنفری

شهید بی بی سادات غضنفری

 

شهید بی بی سادات غضنفری در ۱۵ تیر ماه سال ۱۳۳۱ در یزد به دنیا آمد.این شهید والامقام دارای ملیت ایران و مذهب اسلام شیعه بود.این شهید گرانقدر سرانجام در ۳ اردیبهشت ماه سال ۱۳۸۸ در سن ۵۷ سـالگی مبارزات داخلی سایرکشورها در دیاله به شهادت رسید.

 

گلزار شهدا

, , , , , , , , , , , ,

شهید علی باستانی

شهید علی باستانی

 

شهید علی باستانی در ۲۷ فروردین ماه سال ۱۳۲۹ در اردبیل متولد شد.این شهید والامقام دارای ملیت ایران و مذهب اسلام شیعه بود.وی تحصیلات خود را تا مقطع خواندن ونوشتن ادامه داد و به عضویت سپاه درآمد.
این شهید گرانقدر سرانجام در ۲۲ خردااد ماه سال ۱۳۸۸ در سن ۵۹ سـالگی و در عملیات سال کربلای ۴ حوادث ناشی ازجراحت در تهران به مقام والای شهادت نایل گشت.مزار این شهید در قطعه ۵۰ ردیف ۱۰۰ شماره ۲۱ بهشت زهرا(س) قرار دارد.

 

گلزار شهدا

, ,

یونیفرم سپاه لباس دامادی پدرم در مراسم عقدش بود

یونیفرم سپاه

 

سردار شهید کاظم علیزاده متولد سال ۱۳۴۰ در شهر بابلسر، موقع شهادتش صاحب یک فرزند پسر چند ماهه و یک دختر توراهی بود که هفت و نیم ماه پس از شهادت او به دنیا آمد. شهید علیزاده از مقطع حضور در ستاد جنگ‌های نامنظم شهید چمران تا موقع شهادتش در دی ماه ۱۳۶۵، به صورت مرتب در جبهه و عملیات‌های مختلف حضور یافت و بار‌ها نیز تا مرز شهادت پیش رفت. او که در هنگام عقد به همسرش گفته بود تنها دو سال دیگر در این دنیا زندگی می‌کند، دقیقاً دو سال بعد شهد شهادت را نوشید و آسمانی شد. آنچه می‌خوانید حاصل همکلامی ما با سیده‌کلثوم مسیح‌پور، همسر و طاهره علیزاده دختر شهید کاظم علیزاده است که از نظرتان می‌گذرد.

همسر شهید (سیده‌کلثوم مسیح‌پور)
اصالتاً اهل کجا هستید؟ چه سالی با شهید ازدواج کردید؟
اصالتاً اهل بابلسر هستیم. از طریق یکی از آشنا‌ها زمینه ازدواج ما فراهم شد. سال ۶۳ در بحبوحه جنگ ازدواج کردیم. آن زمان فضای دینی و انقلابی بین مردم حاکم بود. کسانی که اهل دین و انقلاب بودند حس خوبی نسبت به آن‌ها داشتیم. وقتی آقا کاظم به خواستگاری‌ام آمدند، گفتند شاید دو سال بیشتر از عمرم نمانده باشد و زندگی کوتاهی با شما داشته باشم. با این شرایط راضی هستید؟ گفتم مرگ و زندگی دست خداست. هرچه خدا مصلحت بداند همان می‌شود و توکل به خدا. ۲۱ دی ماه ۱۳۶۳ عقد و سال ۶۴ ازدواج کردیم. دقیقا دو سال بعد از عقد یعنی ۲۱ دی سال ۱۳۶۵ آقا کاظم به شهادت رسیدند.

در چه عملیاتی حضور داشتند و چه سالی به شهادت رسیدند؟
موقعی که ازدواج کردیم ایشان مرتب به جبهه می‌رفت. مسئولیت‌هایی داشتند، اما من از آن‌ها اطلاع نداشتم. بعد از شهادتش متوجه شدم. خودشان می‌گفتند به عنوان بسیجی در جبهه هستم. دوست و همرزمش شهید حمیدرضا نوبخت بود. روابطشان خیلی برادرانه و صمیمی بود. همسرم از ابتدای جنگ تحمیلی با گروه جنگ‌های نامنظم شهید چمران راهی سوسنگرد و هویزه شد. سال ۱۳۶۰ سه ماه در جبهه میمک در ارتفاعات کله‌قندی بود. در عملیات رمضان، بیت‌المقدس، والفجر ۶، قدس یک، دو، سه، کربلای‌یک، کربلای ۴، عملیات صاحب‌الزمان (عج) و عملیات کربلای ۵ حضور داشت. چندین بار در مناطق عملیاتی مجروح شد. یک بار در اثراصابت گلوله از ناحیه دست و پای چپ زخمی شد. بار دیگر در منطقه‌ای که بمب شیمیایی زده بودند از ناحیه چشم آسیب دید. در کربلای ۵ به عنوان فرمانده گردان موسی بن جعفر (ع) از لشکر ۲۵ کربلا حضور داشت و نهایتاً صبح روز ۲۱ دی ماه ۱۳۶۵ بر اثر اصابت ترکش کاتیوشا به گردنش به شهادت رسید.

از شهادتشان با شما حرفی می‌زدند؟
یک روز همراه کاظم در امامزاده ابراهیم بابلسر قدم می‌زدیم. با دستش به مزار شهدا اشاره کرد و گفت جای من همینجاست. با این حرف خبر شهادتش را داد.

موقع شهادتشان بچه‌ها چند ساله بودند؟
پسرم جواد ۹ ماهه بود. دخترم طاهره را یک ماهه‌و نیم باردار بودم که همسرم شهید شد. این بچه چند ماه بعد از شهادت پدرش به دنیا آمد.
شما با آن سن کم‌تان و با وجود یک نوزاد توراهی که داشتید چطور مانع جهاد همسرتان نمی‌شدید؟
زمان دفاع مقدس جامعه اینطور بود که حفظ دین، عشق به ولایت، پیمودن مسیر اهل بیت و دفاع از وطن فضای حاکم برجامعه بود. می‌دانستیم این مسیر حق است. به خاطر همین اعتقادات، من با اینکه ۲۱ ساله بودم و فرزند خردسال داشتم هیچ موقع مانع جبهه رفتن همسرم نشدم.

دوسالی که زندگی کردید ویژگی اخلاقی شهید را چطور شناختید؟
آقا کاظم مرد با شخصیتی بود. اگر اشکال یا رفتاری در منش‌های من بود با سکوتش می‌فهماند که اشکال کجاست. هیچ وقت عیبم را به رویم نمی‌آورد.

از شهادتشان چطور باخبر شدید؟
برادرشوهرم همان موقع در جبهه حضور داشت. ایشان خبر شهادت را اطلاع دادند. همسرم فرمانده برادرش بود. برادرشوهرم تعریف می‌کرد: وقتی موشک کاتیوشا آمد، کاظم به همه نیرو‌ها گفت خیز بردارند. همه روی زمین خیز برداشتند. اما همان لحظه ترکشی به گردنش اصابت کرد و به شهادت رسید. اول به خانواده همسرم خبر را اطلاع دادند. برادرشوهرم که جبهه بود ابتدا گفت کاظم مجروح شده است. خیلی دعا کردم به هوای اینکه مجروح شده است و امیدوار بودم حالشان خوب شود. اما کمی بعد گفتند که همسرم به شهادت رسیده است.

نبودن پدر را چطور برای بچه‌ها جبران کردید؟
بعد از شهادت همسرم برای اینکه خلأ پدر را برای بچه‌ها پرکنم، ایده‌ام این بود که باید در کنار خانواده پدرشان باشم تا شخصیت‌ها و منش‌های شهید را بیشتر حس کنند. بیشتر با خانواده شوهرم مأنوس بودم. با اینکه از اول ازدواج مستقل شده بودیم، اما بعد از شهادت همسرم دوباره کنار خانواده همسرم زندگی کردیم بعد خانه ساختم و مستقل شدیم. عنایت خدا را خیلی زیاد در زندگی‌ام دیدم.

طاهره علیزاده (دختر)
متولد چه سالی هستید؟ مادر می‌گفت شما موقع شهادت بابا هنوز به دنیا نیامده بودید.
بله، من متولد سال ۱۳۶۶ هستم. هفت ماه و نیم بعد از شهادت پدرم به دنیا آمدم. یک برادر بزرگ‌تر دارم که یک سال و نیم از من بزرگ‌تر است.

در مورد پدرتان از دیگران چه شنیدید؟
پدرم پاسدار بود. بیشتر عملیات‌ها حضور داشت. یکی از تأکیداتشان این بود که هیچ موقع تظاهر به پاسداری نمی‌کرد. لباس پاسداری نمی‌پوشید. می‌گفت این لباس تعهد و قداست خاصی دارد. اکثر اوقات جبهه بود. به مادرم می‌گفت اگر لباس پاسداری بپوشم همین قدر که مرا می‌بینی دیگر نمی‌بینی! یعنی با پوشیدن لباس پاسداری بیشتر به جبهه می‌رود. پدرم تنها جایی که لباس پاسداری پوشید برای عقدش بود. جلسه خواستگاری با مادرم صحبت کرد و گفت دوسال بیشتر زنده نیستم و دقیقاً دو سال بعد به شهادت رسید. برادرم ۹ ماهه بود و من جنینی یکماهه و نیمه بودم که پدرم شهید شد. مادرم خانه‌دار بود و همیشه می‌گوید هر چه دارم از همسرم است. پدرم دنبال خانم سیده برای ازدواجش بود که معلمشان واسطه ازدواج شدند. پدرم نسبت به اطرافیان خیلی احساس مسئولیت می‌کردند مانند اسمشان همیشه به معنای واقعی کظم غیظ داشت. موقعی که از جبهه می‌آمد به خانواده‌اش رسیدگی می‌کرد و مشکلات همرزمانش را برطرف می‌کرد. از زمان انقلاب در فعالیت‌های انقلاب بودند و در گروهک‌ها نفوذ می‌کرد.

پاسداری و رزمنده بودن پدرتان از کجا نشئت می‌گرفت؟
پدرم سه برادر و سه خواهر داشت. فرزند یکی مانده به آخر بود. پدربزرگم پلاژ داشت یعنی شیلات کار می‌کرد. مثل مردم عادی آن موقع زندگی معمولی داشتند. مقید به نماز و روزه بودند. از اول انقلاب همپای انقلابی‌ها بودند. عمو‌های من هم رزمنده بودند. اوایل جنگ پدرم نوجوان و تحت تأثیر خانواده بود. اما بعد راهش را از روی آگاهی انتخاب کرده بود. از روی نامه‌ها و نوشته‌هایش متوجه شدم به شناخت کافی رسیده بود که راه شهادت را انتخاب کرد. در وصیتنامه‌شان از مادرم به عنوان یک سید پاک نام بردند که صبوری کرد و با نبودن‌های پدرم کنار آمد. خودم را جای مادرم می‌گذارم می‌بینم سخت است خانم جوانی که فقط یک سال و نیم زندگی کرد و بعد از شهادت پدرم وفادارماند با آنکه ۲۱ ساله بود ازدواج نکرد و هر چه در توان داشت برای ما گذاشت تا خوب بزرگ شویم.

با نبود پدرتان چطور کنار آمدید؟
من برون‌گرا نبودم، بیشتر تودار بودم و غصه‌هایم را به مادرم انتقال نمی‌دادم. ولی برادرم دوست داشت پدرم برود مدرسه دنبالش و بهانه پدرم را می‌گرفت. هرچه بزرگ‌تر می‌شدیم خلأ نبود پدر را بیشتر حس می‌کردیم حتی الان که صاحب فرزند هستیم بچه‌هایمان خلأ پدربزرگشان را حس می‌کنند. اینکه دوست داریم پدر به عنوان بزرگ‌تر در جمع خانواده باشد. البته از نظر مادی و فیزیکی خلأ پدر احساس می‌شود، اما حضور معنوی شهید همیشه در زندگی ما وجود دارد. خیلی جا‌ها حضور پدرم را می‌دیدم اگر مشکلی بود با پدرم درددل می‌کردم حتی زمان ازدواجم از روح پدرم کمک خواستم که اگر به صلاح است اتفاق بیفتد.

سخن پایانی
من دوستانی دارم که همسر شهید مدافع حرم هستند. به آن‌ها می‌گویم سختی‌هایی که همسران شهدا در زمان دفاع مقدس کشیدند خیلی بیشتر بود. الان به استقلال خانم‌ها بیشتر بها می‌دهند. سختی‌های مادی دهه ۶۰ وجود ندارد، اما سختی روحی و خلأ نبود عزیزی که از دست دادند وجود دارد. مثلاً موقعی که پدرم شهید شد مادر ما باید دنبال نفت می‌رفت تا بخاری منزل روشن شود. یا در صف کوپن می‌ایستاد یا امکانات رفاهی مثل الان نبود. زمان دفاع مقدس اکثر جامعه شهید داده بودند و مردم درک بیشتری داشتند. گذشت مادرم را احساس می‌کردم. با اینکه خانواده پدرم خیلی از ما حمایت می‌کردند. پدرم فرمانده گردان موسی بن جعفر (ع) لشکر ۲۵ کربلا بودند. خیلی به پدرم پیشنهاد پست و مقام می‌دادند یا آن موقع زمین برای ساخت خانه می‌دادند، اما پدرم می‌گفت من زمین دو متری برای خودم خریدم کافیه منظورش قبر بود. دنبال مال و منال دنیا نبود.

, , , , , , , ,

شهید مهدی برفروشان

شهید مهدی برفروشان

 

شهید مهدی برفروشان در ۱۵ اردیبهشت ماه سال ۱۳۴۷ در تهران به دنیا آمد.این شهید والامقام دارای ملیت ایران و مذهب اسلام شیعه بود.این شهید گرانقدر سرانجام در ۲۴ تیر ماه سال ۱۳۸۸ در سن ۴۱ سـالگی سوا نح هوا یی غیرجنگی در تاکستان دعوت حق را لبیک گفت.مزار این شهید در قطعه ۴۵ ردیف ۱۰۶ شماره ۴۷ بهشت زهرا (س) قرار دارد.

 

گلزار شهدا

, , , , , , , ,

شهید سیدکاظم سیدعلی روته

شهید سیدکاظم سیدعلی روته

 

شهید سیدکاظم سیدعلی روته در ١۰ خردااد ماه سال ١٣۵٣ در تهران به دنیا آمد.این شهید والامقام دارای ملیت ایران و مذهب اسلام شیعه بود.وی تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم ادامه داد و به عضویت سپاه درآمد.این شهید گرانقدر سرانجام در ٢۴ تیر ماه سال ١٣٨٨ در سن ٣۵ سـالگی سوا نح هوا یی غیرجنگی در تاکستان به شهادت رسید.مزار این شهید در روستای روته لواسانات قرار دارد.

 

گلزار شهدا

, , , , , , ,

شهید محسن نوروزپورشولمی

شهید محسن نوروزپورشولمی

 

شهید محسن نوروزپورشولمی در ٣ تیر ماه سال ١٣۵۶ در فومن متولد شد.این شهید والامقام دارای ملیت ایران و مذهب اسلام شیعه بود.این شهید گرانقدر سرانجام در ٢۴ تیر ماه سال ١٣٨٨ در سن ٣٢ سـالگی سوا نح هوا یی غیرجنگی در تاکستان به مقام والای شهادت نایل گشت.
مزار این شهید در گلزار شهدای گیلان قرار دارد.

 

گلزار شهدا

,

معجزه‌ای که شهید زین‌الدین دید

شهید زین‌الدین

 

سردار شهید مهدی زین الدین فرمانده لشکر علی بن ابیطالب (ع) بعد از عملیات خیبر از معجزه‌ای در جزیره مجنون سخن گفت.

آنچه در ادامه می خوانید، سخنان منتشر نشده از سردار شهید مهدی زین‌الدین است

امروز هم ما با نیروهایی که داشتیم در جزیره ما به شدت مقابله کردیم، وقتی که دیگر نه مهماتی در دسترس بود و نه نیرویی؛ از بعضی جاها هم نیروهای ما در محاصره دشمن قرار گرفته بودند و کلاً یک خط توی دست ما مانده بود که تقریباً شصت ، هفتاد نفر نیرو داخلش بود که سه، چهار کیلومتر چپ و راستش باز بود، ولی ما مشاهده کردیم که آن چنان خداوند رعب در دل دشمن انداخته است و شاید ملائکه الله در آن فضاهای خالی زیاد با دشمن می‌جنگیدند که ما شصت نفر در مقابل سیل انبوه تانک‌های دشمن و نفرهای دشمن می‌توانستیم مقاومت بکنیم و دشمن فقط متوجه ما شصت نفر بود و هر چه می‌خواست تصرق بکند، نتوانست. در صورتی که خیلی راحت می‌توانست از راست یا از چپ  نیروها را دور بزند و همه ما را به اسارت بگیرد.

درباره عملیات

عملیات خیبر در منطقه سوسنگرد (طلائیه تا بستان) با رمز یا رسول‌ الله (ص) از سوم تا بیست‌ودوم اسفند ماه سال ۶۲ انجام شد. رزمندگان اسلام در جبهه جنوبی هورالهویزه در میدان رزم حضور داشتند که هدف عملیات تصرف هورالهویزه و جاده بصره- العماره و تهدید بصره از سمت شمال  بود که با فرماندهی مشترک سپاه پاسداران و ارتش جمهوری اسلامی ایران انجام شد. در عملیات خیبر ۲۴۶ گردان پیاده، ۳۷ گردان زرهی، ۷ گردان توپخانه حضور داشتند که توانستند ۱۲۲ گردان پیاده، ۲۹ گردان زرهی، ۲۳ گردان مکانیزه، ۱۴ گردان کماندو، ۴ گردان گارد جمهوری رژیم بعث را درگیر کنند.

آزادسازی ۱۰۰۰ کیلومترمربع در منطقه هور و ۱۸۰ کیلومترمربع درجزایر مجنون و طلائیه. آشکار ساختن لزوم ایجاد، تقویت و توسعه یگان‌های دریایی برای انجام عملیات‌های آبی، خاکی، زمینه سازی عملیات‌های بدر، والفجر ۸، کربلا ۳، ۴ و ۵ و همچنین زمینه‌ای برای تشکیل نیروی دریایی سپاه پاسداران از نتایج عملیات بود. در عملیات خیبر ۱۵ هزار نفر از نیروی عراقی کشته شدند و هزار و ۱۴۰ نفر از آن‌ها به اسارت رزمندگان اسلام درآمدند. خسارات دشمن شامل انهدام ۶ هواپیما، ۹ هلی‌کوپتر، ۱۵۰ تانک و نفربر و ۲۰۰ خودرو بود و ایران نیز توانست ۱۰ دستگاه تانک و نفربر و ۶۰ دستگاه ماشین‌آلات مهندسی را به غنیمت بگیرد.

,

۶ روایت از «اسطوره دفاع مقدس» که تاکنون نشنیده‌اید

احمد متوسلیان

 

جنگ و صلح بخش قابل توجهی از زندگی بشر را تشکیل می‌دهد و هر یک از این کلمات دارای مفاهیم و طبقه‌بندی مختلف هستند. در عین حال جنگ تجلی‌گاه اراده‌ها و در بردارنده آموزه‌های فراوانی است.

تحقیق و مطالعه درباره فراز و نشیب‌ها و تحولات این واقعه حاوی اطلاعات ارزشمندی است که موشکافی آن کمک زیادی به شناخت وجوه مختلف این پدیده عبرت‌آموز می‌کند و موجبات انتقال تجارب و میراث گرانبهای آن به آیندگان را فراهم می‌کند. بی‌تردید چنین ره‌یافتی متضمن تبیین ابعاد و فرهنگ دفاع مقدس و ارزش‌های منبعث از آن است که می‌تواند قوام بخش انقلاب اسلامی در عرصه‌های جنگ و صلح باشد.

یکی از این ابعاد حضور افراد شایسته ‌ای است که تجلی اراده بوده‌اند و صحنه جنگ مهمترین عامل برای شناخت این اراده‌ها به شمار می‌رود. چراکه در صحنه نبرد و کارزار است که جوهره افراد شناخته و محک می‌خورد. در این آوردگاه می‌بینیم که افراد شاخصی با توانایی‌هایشان وارد صحنه نبرد می‌شوند و نقش تعیین کننده‌ای در نتیجه کارزار ایفا می‌کنند.

«…..یکی از این افراد شاخصی که در این نبردها تعیین کننده بوده و رشادت‌های فراوانی از خود نشان داده است، حاج احمد متوسلیان بود که یاد و آوازه او همچنان در یاد و خاطره همرزمانش و مردم متعهد ایران اسلامی موج می‌زند. هرچند که او علاقه‌ای به قهرمان‌پروری نداشت و راغب نبود که نام و یادش روی زبان‌ها چرخیده شود. کمااینکه در روایت‌هایی که در سطور ذیل ارائه شده است، این موضوع به اثبات می‌رسد.

ما باید از این مردها درس‌هایی بیاموزیم و تجارب آنها را به آیندگان منتقل کنیم چراکه در دوران دفاع مقدس و به منظور حفظ استقلال و امنیت سرزمینی، کشور ما تجارب خون آلودی را پشت سر گذاشته است و باید به این نکته توجه داشت که این افراد هیچگونه علاقه‌ای به جنگ افروزی و جنگ طلبی نداشته‌اند اما زمانی که پای در این عرصه گذاشتند با ابتکارات و خلاقیت‌هایی که داشتند، حضور یافتند و نقش تعیین کننده‌ای ایفا کردند….»

این جملات بخشی از گفتگوی با امیر رزاق‌زاده پژوهشگر و نویسنده جنگ ایران و عراق و راوی حاج احمد متوسلیان در دوران دفاع مقدس، است که در ادامه متن کامل آن را بخوانید:

روایت نخست/فراتر از اسطوره

روایت نخست به وجهه شخصیتی ایشان باز می‌گردد؛ او به هیچ وجه به دنبال نام و آوازه و قهرمان شدن نبود. در عملیات بیت‌المقدس بعد از انجام مرحله دوم عملیات به خط مرزی منتقل شده و دچار گره و توقف شده بود و فرماندهان در حال طراحی طرح مانور مناسبی برای آزادسازی خرمشهر به عنوان نماد ایستادگی رزمندگان بودند. با وجودی که با ورود به خرمشهر و آزادی آن افراد زیادی به دنبال ثبت نام و آوازه‌شان در تاریخ سترگ این مرز و بوم بودند، در بین فرماندهان تیپ ۲۷ محمد رسول الله اتفاقات دیگری رقم خورد که دانستن آن خالی از لطف نیست.

در طراحی مانور اولیه مرحله آخر عملیات، پیش‌بینی شده بود که تیپ ۲۷ محمد رسول الله (ص) که در واقع تیپ بسیار قوی و قدری بود وارد خرمشهر شود؛ به هر حال تیپی بود که از مرکز کشور آمده بود و با این کار می‌توانست افتخار بزرگی در تاریخ برای مردم و فرماندهانش ثبت کند اما حاج احمد متوسلیان همزمان با ابلاغیه اولیه طرح مانور صریحاً مخالفت خود را در جلسه داخلی تیپ که با شهید همت و هم قطارانش داشتند، اعلام کرد و گفت من به قرارگاه کربلا می‌روم و طرح مانور را تغییر می‌دهم. چرا که من به دنبال قهرمان شدن نیستم. من می‌خواهم پنجه در پنجه دشمن بیندازم و گلوگاه آنها را ببندم و از ورود قوای کمکی دشمن به خرمشهر جلوگیری کنم.

منطقه مورد نظر حاج احمد، شلمچه بود که لشگرها و نیروهای قدر و توانمند بعثی‌ها که عمدتا یگان‌های زرهی و مکانیزه بودند در آنجا حضور داشتند. بالاخره حاج احمد رفت و طرح مانور را تغییر داد.

به خاطر دارم شهید صیاد شیرازی، قبل از شهادتش در جلسه‌ای این موضوع را مطرح می‌کردند که طرح مانور مرحله آخر بیت المقدس با نظر فرماندهان دائم تغییر می‌کرد و این تغییرات عمدتا معطوف به نظرات حاج احمد متوسلیان بود و من و آقای محسن رضایی در جلسات بیشتر چشم مان به دهان متوسلیان بود تا نظر نهایی را بگوید و طرح را تصویب و اجرا کنیم.

نهایتا همان طرح نهایی مد نظر حاج احمد تصویب شد که بر اساس آن تیپ محمد رسول الله(ص) از سمت راست نهر عرایض به سمت شلمچه تا نهر خَیّن و اروند رود حرکت کند؛ در آنجا کارزار سختی در گرفت. در زمان مصاحبه‌ام با رزمندگان، شهید موحد روایت می‌کرد که با توجه به از دست دادن یک دست تا آرنج اسلحه‌اش را با دست قطع شده نگه می‌داشت و بر روی تانک می‌رفت و در را باز می‌کرد و با کمک دندان ضامن نارنجک را می کشید و آن را به داخل تانک‌ها می‌انداخت و آنها را منفجر و منهدم می‌کرد چرا که آر پی جی هفت بر تانک‌های ۷۲-T اثر نمی‌کرد. آنجا رشادت‌هایی شد تا بالاخره خط تثبیت شد.

در کنار آن تیپ ۲۵ کربلا بود که آنها هم در برابر سنگین ترین فشارهای لشگر ۱۰ زرهی و یک مکانیزه عراق مقاومت کردند تا از ارتباط نیروهای عراق با داخل خرمشهر جلوگیری کنند. در نهایت یگان هایی همچون ۱۴ امام حسین و ۸ نجف که بنا بود در داخل شهر عمل کنند، عمده قوای عراقی را به اسارت گرفتند و نهایتا شهر خرمشهر باز پس گرفته شد .اما حاج احمد در گمنامی به سر برد و کارش را چراغ خاموش انجام داد و توانست ماموریت محوله را به سر منزل مقصود برساند.

روایت دوم/ تحفّظ

روایت دوم مربوط به گفتگویی است که در خودرویی که به سمت خرمشهر می‌رفت، انجام شد. درون خودرو، آقای تقی رستگار، حاج احمد متوسلیان، نصرت الله کاشانی و بنده حضور داشتیم که نوار این نشست نیز ضبط گردیده است. حاج احمد در حالی که در داخل کشور علاقه به گمنامی و غربت داشت اما در مسائل برون مرزی چنین نمی‌اندیشید.

در داخل خودرو، آقای کاشانی بحثی را مطرح کردند و گفتند اگر الان همه ما به اسارت دشمن درآییم هرکدام مان چه عکس‌العملی نشان خواهیم داد؟ آقای کاشانی گفت: من لباسم را در می‌آورم و می‌گویم بسیجی و رزمنده معمولی بوده‌ام و این طور فشار را از خود برمی‌دارم. در نتیجه اطلاعاتم محفوظ می‌ماند.

آقای رستگار و من هم چنین نظری داشتیم اما حاج احمد کاملا موضع متفاوتی داشت و گفت که من هویت و سِمتم را پنهان نمی‌کنم و می‌گویم فرمانده تیپ ۲۷ محمد رسول الله(ص) هستم و آنجا همچون دورانی که به واسطه فعالیت در گروه توحیدی صف و مبارزه با حکومت پهلوی تحت شکنجه ساواک بودم، در مقابل شان مقاومت می‌کنم و کلامی سخن نمی‌گویم. حاج احمد به دلیل اینکه بوکسور بود می‌گفت در مقابل شکنجه همچون حضور در رینگ مقاومت می‌کنم و نمی‌شکنم. جالب این که دو ماه بعد یعنی در تیر ماه سال ۱۳۶۱ به اسارت فالانژها درآمد و مطمئنا ایشان همین رویه را در آنجا اجرا کرده است و اطلاعاتی بروز نداده‌است.

روایت سوم/ عمل؛ بدون بی‌هوشی

روایت سوم، تکمیل کننده روایت دوم است؛ در مرحله دوم عملیات بیت‌المقدس که بنا بود رزمنده‌ها از جاده اهواز – خرمشهر عبور و به سمت دژ مرزی بروند، کارزار سختی در جریان بود که سرهنگ سلیمان جا و افراد لشگر ۲۱ حمزه و تیپ ۲۷ و تیپ عاشورا برای بازدید از منطقه و شناخت و تقویت خط پدافندی حضور پیدا کرده بودند.

در آنجا جلسه سرپایی با مسئولان قرارگاه نصر در حال انجام بود، حین بازدید گلوله توپی شلیک شد که ترکش آن به سفید ران حاج احمد اصابت کرد و این باعث مجروحیت سخت ایشان شد. من با چفیه پای ایشان را بستم و بلافاصله به اورژانس کنار جاده اهواز – خرمشهر منتقل شان کردم؛ کادر پزشک گفتند که ایشان باید به عقب بازگردد و به بیمارستان اهواز یا شهرهایی که مراکز با امکانات بیشتری دارند منتقل شوند اما حاج احمد مخالفت کرد و گفت همین جا عمل جراحی انجام شود.

با درخواست ایشان موافقت شد و تیم پزشکی بیمارستان مهیا شدند و می خواستند حاج احمد را بی هوش کنند اما او مخالفت کرد و گفت: «چون من اطلاعات و مطالب پر اهمیتی از عملیات های آینده دارم ممکن است در حالتی که به هوش نیستم اطلاعات را لو دهم لذا من را بی حس کنید. عمل با بی حسی موضعی و درد فراوان انجام گرفت و ترکش خارج شد. جالب است برخی از هم قطاران ایشان که هم رده و هم تراز ایشان بودند برای مدت ها از منطقه خارج شدند و دوران نقاهت را سپری کردند اما حاج احمد در منطقه ماند و هدایت و رهبری اش را ادامه داد تا هنگامی که خرمشهر آزاد شد.

روایت چهارم/ اقناع سازی نه تحکّم

در فاصله بین مرحله سوم و نهایی عملیات بیت‌المقدس، رزمندگان گردانی که فرماندهانش عمدا به شهادت رسیده بودند، اعلام کرده بودند که قادر به ادامه رزم نیستند و قصد عقب‌نشینی دارند. در آن شرایط به لحاظ تعداد نیرو در شرایط خوبی قرار نداشتیم. حاج احمد گفت: من می‌روم و با آنها صحبت می‌کنم اگر ماندند فبها! اگر نه که مرخص شان می‌کنیم؛ حدود ساعت ۲ بامداد بود که به همراه ایشان به محل رفتیم. در گردانی که لبه خط بود، در محل مناسبی که بچه‌ها مصون باشند، تجمعی صورت گرفته بود و حاج احمد با پای مجروحش به صورت ایستاده، سخنرانی کرد؛ ابتدا مسائل کلی را مطرح کرد و گفت که یک گام تا فتح خرمشهر داریم و نباید پا پس بکشیم. دشمن در اهدافش مستحکم است ما هم باید چنین باشیم.

ایشان به تبعیت از مولایش سعی نمی‌کرد به صورت تحکمی برخورد کند و همواره روش اقناعی داشت لذا بحث به پرسش و پاسخ رسید، که خود این موضوع نکته جالب توجهی در میدان نبرد بود. پرسش‌ها حول و حوش وضعیت نظامی، وضعیت سیاسی کشور، شرایط جهانی و … بود اما بحث به جایی رسید که چند نفر گفتند ما نیاز به غسل داریم و واجب است به عقب بازگردیم. آن‌ها می‌خواستند این موضوع را بهانه به عقب برگشتن شان کنند اما حاج احمد متوسلیان نکته ای گفت که برای من عجیب بود؛ ایشان گفت من هم شرایط شما را دارم و یک ماه است نیاز به غسل دارم اما با اینکه هر روز از شهر آبادان می‌گذرم و حمام هم در دسترس است خود را همچون شما رزمندگان می‌دانم و تیمم بدل از غسل کرده‌ام چرا که حضور در خط و منطقه و حفظ جان رزمندگان و خاک میهن اسلامی اهمیت بالاتری دارد؛ اجازه دهید عملیات به اتمام برسد، همه با هم به عقب باز می‌گردیم. حاج احمد همواره به یاد رزمندگان بود و تمام تلاشش را می‌کرد که قطره خونی به دلیل اهمال فرماندهی به ناحق ریخته نشود و همواره آنها را درک می‌کرد.

روایت پنجم/ در دل دشمن

این روایت به عملیات فتح‌المبین مربوط می‌شود، زمانی که تیپ ۲۷ به تازگی تشکیل شده بود و ماموریت‌های جدیدی به آن محول گردیده و قرار شده بود در غرب منطقه کرخه و در ارتفاعات بلند جوفینه، تپه چشمه و شاوریه عملیاتی صورت بگیرد و توپخانه دشمن در جوار ارتفاعات علی گرمزد و علی گریذد که در جنوب جاده دهلران بودند را تسخیر و با یگان های کناری شان الحاق کنند و بعد ماموریت شان را به سمت ارتفاعات رادار ادامه دهند، که ماموریت مهمی هم به حساب می‌آمد و قرار بود با انجام این مرحله راه ارتباطی میان نیروهای قرارگاه نصر و قرارگاه قدس برقرار شود که کار دشواری محسوب می‌شد.

قبل از عملیات حاج احمد سعی داشت شناسایی دقیقی از مواضع، استحکامات و ترکیب نیروی دشمن صورت بدهد تا بتواند طرح مانور گردان‌ها را به خوبی چینش کند. اکنون من در حال نگارش کتاب نبرد فتح‌المبین هستم. چندین بار به منطقه عملیاتی سفر داشته‌ام، به اسناد رجوع کرده ام و با فرماندهان نیز مصاحبه‌هایی انجام داده‌ام؛ یکی از مطالب که برای من جالب بود آشنایی با فردی به نام کریم لهرابیان بود که بومی منطقه است و به گمانم اصالتاً از عشیره سرخه‌ای باشد. در زمان عملیات فتح‌المبین او چوپان بوده و به عنوان بلدچی منطقه نیز فعالیت می‌کرده است؛ نیروهای حاج احمد پس از کش و قوس زیاد و دیدار با خانواده‌اش او را متقاعد کرده بودند که نیروها را در شناخت منطقه کمک کند چراکه چوپان‌ها کاملا بر جغرافیای منطقه مسلط هستند و افراد غیربومی ممکن بود با اشتباه رفتن یک شیار، راه را گم کنند.

طی مصاحبه‌ای که زمستان ۹۴ با آقای لهرابیان داشتم ایشان عنوان می‌کرد که به همراه حاج احمد متوسلیان سه، چهار روز برای شناسایی منطقه رفته و حتی از کلمن عراقی‌ها هم آب خورده بودند و از پنیرک گیاه‌ها تغذیه می‌کردند چرا که بدون کنسرو و تنها با مقداری نان رفته بودند تا ردی از خود باقی نگذارند. در آن زمان، شناسایی به خوبی انجام می‌شود کمااینکه یکی از موفق‌ترین یگان‌ها در عملیات فتح‌المبین تیپ ۲۷ محمد رسول الله بود. این موضوع ‌برخلاف تفکر و شیوه‌ای بود که در سیستم‌های نظامی دنیا وجود داشته و دارد که به نیرو می‌گویند برو، اما حاج احمد و هم فکرانش این فرهنگ را تغییر دادند و ابتدا خود در منطقه مستقر می‌شدند و سپس به نیرو می‌گفتند بیا.

روایت ششم/ حریت

در صحبت‌ها و مطالب احمد متوسلیان همواره رنگ و بویی از صراحت و رک‌گویی می‌بینیم که این موضوع در نوارهای موجود هم ثبت گردیده است. ایشان به همراه محمد بروجردی و چند تن دیگر در گروه توحیدی صف بودند و به مبارزه با رژیم شاه می‌پرداختند. بعد از پیروزی انقلاب گروه های هفتگانه بدر، امت واحده، صف، فلاح، فلق، منصورون و موحدین تحت عنوان سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی تجمیع شدند که آنها بنا بود کار پاسداری از نظام در مقابل اقدامات غربی‌ها را انجام دهند که حوادثی همچون کودتای ۲۸ مرداد شکل نگیرد که در این زمینه موفق هم بودند.

اما درون این گروه‌ها تفکرات متفاوتی وجود داشت. بعد از تشکیل سپاه امام تاکید کرده بود برای اینکه افراد این گروه‌ها در جهت اندیشه خود کار نکنند، باید میان سپاه و گروه متبوع‌شان یکی را انتخاب کنند را که در صورت همزمانی عضویت ممکن است از امکانات نظامی برای اهداف سیاسی استفاده شود؛ لذا برخی در سازمان مجاهدین انقلاب ماندند و برخی به سپاه رفتند. حاج احمد متوسلیان اعلام می کرد برخی از آنهایی که از عضویت در سازمان استعفا داده و به سپاه آمده‌اند، در واقع استعفای امضایی داده‌اند و مقید هستند همان تفکرات و ارتباطات سازمانی‌شان را هنوز حفظ کنند و در مقابل می‌گفت ما کاملا استعفا داده‌ایم و در حال خدمت نظامیِ صرف هستیم.

من معتقدم این انسان‌ها که جزو شاخص‌ها بودند، همچون همه ما بودند و ممکن بود نماز صبح شان هم قضا شود و غفلت‌هایی هم داشته باشند اما آنها سعی می‌کردند به آنچه که حق می‌پنداشتند عمل کنند و وظایف شان را به جا آورند و اوامر امام خمینی(ره) را قلبا می‌پذیرفتند. از این رو فارغ از مسائل تقدس مآبانه باید گفت که این انسان‌ها می‌توانند اسوه و الگوی عمل امروز جوانان ما باشند و نباید از آنها و سیره‌شان غفلت کنیم.

عملیات ظفر ۳

عملیات ظفر 3

 

نام عملیات: ظفر ۳
زمان عملیات: ۲۵ آبان ۱۳۶۶
مکان عملیات: منطقه دربندیخان در جنوب سلیمانیه و بخش سنگاو در استان کرکوک
رمز عملیات: یا رسول‌الله(ص)
ارگان عمل‌کننده: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران
تلفات دشمن: بیش از ۷۰۰ نفر کشته و زخمی و ۵۰ نفر اسیر
هدف عملیات: انهدام تأسیسات نظامی و اقتصادی دشمن

عملیات ظفر ۳ در تاریخ ۱۳۶۶/۸/۲۵ با رمز مبارک «یارسول‌الله(ص)» در منطقه دربندیخان واقع در جنوب استان سلیمانیه و بخش سنگاو از استان کرکوک و با هدف انهدام تأسیسات نظامی و اقتصادی دشمن آغاز می‌شود. رزمندگان تحت‌امر قرارگاه رمضان، متشکل از تیپ ۷۵ ظفر نیروز زمینی سپاه پاسداران و پیشمرگان مبارز کُرد(شاخه سلیمانیه)، با حمله به مواضع دشمن، تعدادی از آن‌ها را کشته و زخمی می‌کنند.
رزمندگان اسلام در یک یورش بی‌امان تأسیسات نیروگاه سد دربندیخان را به‌تصرف درمی‌آورند و با انهدام ۷۰ درصد از تأسیسات این سد، بخش وسیعی از عراق را در خاموشی فرو می‌برند. با تداوم عملیات، کنترل کامل جاده اصلی سلیمانیه ـ بغداد در منطقه بانی خلال به‌دست توانمند قوای اسلام می‌افتد. مقر فرماندهی و واحد توپخانه لشگر ۳۶ از سپاه یکم واقع در ۷۰ کیلومتری جنوب شهر سلیمانیه و غرب جاده سلیمانیه ـ بغداد به‌طورکامل منهدم می‌شود. هم‌چنین در این تهاجم چندین دستگاه تانک از یگان زرهی و چندین خودرو نظامی در پارک موتوری این لشگر به آتش کشیده می‌شود. با اجرای آتش پرحجم روز مرکز لجستیکی و پشتیبانی این لشگر، خسارات جبران‌ناپذیری به دشمن وارد می‌شود.
هم‌زمان با عملیات ظفر ۳، پادگان بردشت، هدف گلوله‌های توپ قرار می‌گیرد و منهدم می‌شود. این پادگان محل استقرار و سازماندهی نیروهای جیش‌الشعبی عراق و در حدفاصل سیدصادق ـ کانی یانکه و ۳۰ کیلومتری شهر دربندیخان واقع است. این پادگان وظیفه سرکوب مردم مستضعف کُرد منطقه را برعهده داشت که با انفجارهای مهیب، تمام تجهیزات و امکانات آن به خاکستر تبدیل می‌شود.
نیروهای اسلام در ادامه عملیات ظفر۳، مواضع دشمن را در بخش سنگاو مورد حمله قرار می‌دهند و پس از فشار گازانبری، آن‌ها را محاصره می‌کنند. یک ستون از نیروهای دشمن را که قصد کمک به نیروهای محاصره شده را داشته مورد هدف واقع و تلفات و خسارات سختی به آن‌ها وارد می‌سازند.

نتایج عملیات:
پایگاه‌ها و تأسیسات منهدم شده دشمن:
انهدام مرکز پشتیبانی و مقر فرماندهی لشگر ۳۶ پیاده.
انهدام تأسیسات نیروگاه سد دربندیخان.
انهدام ۱۲ پایگاه حفاظتی دشمن در اطراف دربندیخان.
کنترل موقت جاده سلیمانیه ـ بغداد در منطقه بانی خلال.
تجهیزات منهدم شده دشمن:
یک فروند هلی‌کوپتر.
۱۰۵ دستگاه انواع خودرو نظامی.
چندین دستگاه تانک و نفربر.
تعداد کشته و زخمی دشمن:
بیش از ۷۰۰ نفر.
تعداد اسرا:
۵۰ نفر.
غنایم:
مقدار زیادی سلاح سبک و نیمه‌سنگین و مهمات مربوطه.

 

عملیات ها