نوشته‌ها

, , , , , , , , ,

شهید محمد باستانی پور

شهید محمد باستانی پور

 

شهید محمد باستانی پور سال ۱۳۴۷ در شهرری دیده به جهان گشود. وی به فرمان امام خمینی (ره) لبیک گفت و عازم جبهه حق علیه باطل شد. سرانجام شهید باستانی ۲۱ بهمن ۱۳۶۴ در ام الرصاص به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

وصیت‌نامه‌

«بسم الله الرحمن الرحیم

بنام خداوند بخشنده مهربان

«ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عندربهم یرزقون»

البته مپندارید که شهیدان راه حق مرده‌اند بلکه زنده و حیات ابدی شدند و در نزد پروردگارشان متنعم خواهند بود.

با سلام و درود بر، ولی عصر (عج) خورشید تابناک و نایب برحقش رهبر کبیر انقلاب و با سلام بر خانواده‌های عزیز شهدای اسلام و با سلام بر حماسه آفرینان راه کربلای ایران وصیت‌نامه خود را آغاز می‌کنم.

حضور محترم پدر و مادر عزیزم، سلام علیکم؛‌ای مادرم و‌ای پدرم امیدوارم ناراحت نباشید و حلالم کنید اگر از شما نافرمانی کردم اگر جلوی شما بلند حرف زدم و رفتارم در خانه خوب نبوده مرا ببخشید، چون روایت است که می‌گویند بهشت زیر پای مادران است و امیدوارم که‌ای مادر از من راضی باشی و شیری که از تو خوردم و بزرگ شدم حلالم کنی.‌

ای پدر و مادر عزیزم مبادا! گریه کنید، چون دشمن شاد می‌شوید شما باید افتخار کنید که، چون امانتی را که گرفته بودید به خوبی به صاحبش تحویل داده‌اید و هرگز سر قبر من گریه نکنید درد و دل‌هایتان (غم‌هایتان) را بگذارید سر قبر اباعبدالله الحسین (ع) خالی کنید. آنجا اگر می‌خواهید گریه کنید، چون صاحب خون شهدا اوست و همچنین شما برادران و خواهران امیدوارم که مرا حلال کنید و اگر رفتارم در خانه با شما شایسته نبود مرا ببخشید و از من راضی باشید. من به شما که این وصیت‌نامه را می‌خوانید یا می‌شنوید عرض می‌کنم که نمازهایتان را فراموش نکنید، چون در آخرت تنها چیزی که شما را از دوزخ نجات می‌دهد همین نماز‌ها و عبادات است و در نیمه اول شب، باز از خواب گران‌‎بهایتان برخیزید و نماز شب بخوانید و با مولای خود راز و نیاز کنید.

صورت بر روی خاک بگذارید و درد و دل کنید. من از شما مردم خواهش می‌کنم که از رفتن فرزندانتان به جبهه خودداری نکنید، چون در روز قیامت باید جواب دهید در قرآن کریم آمده است که می‌گوید:‌ای اهل ایمان چرا با ظالم مبارزه نمی‌کنید؟ چرا به نبرد نمی‌روید؟‌ای وای بر کسانی که دشمن آن‌ها را غارت کند زن و عیال و فرزندانتان را غارت کنند و به آن‌ها تجاوز کنند، ولی آن‌ها ساکت باشند و به جبهه نروند روز قیامت باید جوابگو باشند.

برادران اعمال شایسته انجام دهید مثل من گناهکار و روسیاه نباشید، چون عذاب جهنم خیلی سوزان است از عذاب بترسید من از آن یک نمونه را برای شما عرض می‌کنم، آتش‌ها آنقدر سوزان است که اگر یک قطره آن را در زمین بریزند کوه‌ها همه ذوب خواهند شد. اگر طلب آب کنیم در آن به جای آب آتش‌ها را در دهانمان می‌ریزند.

پس وای به حال ما اگر اهل جهنم باشیم یا مثلا لباس‌های جهنم (ثیاب الجحیم) روایت است که اگر یکی از لباس‌های جهنم را بین آسمان و زمین قرار دهند تمام اهل زمین از بوی آن خواهند مرد. پس بترسید از جهنم مثل من گنهکار نباشید علی (ع) در دعای کمیل می‌فرماید: یا رب الرحم ضعف بدنی خدایا به این بدن ناتوان من رحم کن «الله، الله، الله»‌ ای مولای من نکند در آن دنیا مرا عذاب دهی بدن من ناتوان است.

علی که مولای ماست از جهنم می‌ترسد. پس وای به حال ما کسی که شهید می‌شود به مقام والایی می‌رسد و خداوند در این باره در حدیث قدسی می‌فرماید: هر کسی مرا بخواهد مرا خواهد یافت و هر کس که مرا یافت من خودم را به او معرفی می‌کنم و هر کس که مرا شناخت جان او را می‌گیرم، پس من خون بهای او هستم. کسی که می‌خواهد شهید شود و باید این مراحل را طی کند تا به مقام شهید برسد.

شیرین‌ترین مرگ شهادت است من از شما برادران و خواهرم و مادر و پدر عزیزم همیشه می‌خواهم که در صحنه حاضر باشید از جمله دعای کمیل؛ نماز جماعت و نماز جمعه شرکت کنید. پدر و مادر عزیزم اگر جنازه من به دست شما نرسید ناراحت نشوید و اگر هم رسید در گلزار امامزاده محمد در کنار دوستانم به خاک بسپارید و برای من یک سال نماز و یک سال روزه بگیرید.»

 

گلزار شهدا

, , , , , , , ,

شهید علی قمی

شهید علی قمی

 

شهید علی قمی سال ۱۳۳۹ در شهر مقدس قم به دنیا آمد و ۲۴ سال بعد درکردستان به درجه ی رفیع شهادت نایل آمد . در دوران انقلاب شکوهمند اسلامی ،هنگام پخش اعلامیه و نوار ،مورد اصابت گلوله مزدوران رژیم قرار گرفت و به شدت مجروح شد . و این جراحات باعث شد یک پای ایشان مقداری کوتاه شود . پس از انقلاب نیز هنگامی که ایشان مشغول آموزش نظامی به نیروها بودند ،از ناحیه پا ی سالم خود به شدت شکستگی استخوان پیدا می کند و به همین دلیل تا لحظه شهادت از ناحیه پاهای خود ناراحتی و مشکل داشتند .علی رغم مخالفت مسئولان با حضور ایشان در «کردستان» به دلیل وضعیت جسمانی وی ،او بی توجه به هشدار ها و توصیه ها به همراه شهیدان« بروجردی »،«کاظمی»، «محمود کاوه» و «علی گنجی زاده» عازم «کردستان» شد و تیپ ویژه شهدا را که بعد ها تبدیل به لشگر شد .پایه گذاری نمودند و تا سال ۶۳ در سمت فرماندهی عملیات و قائم مقام تیپ مشغول فعالیت بود . پس از شهادت وی تلاش خانواده اش برای یافتند وصیتنامه از او به نتیجه نرسید .تا اینکه شهید «محمود کاوه» در خواب شهید« قمی» را می بیند و «علی» به او می گوید که وصیت نامه ام لای یکی از کتاب هایم قرار دارد و نام کتاب را نیز به شهید« کاوه» می گوید .شهید «کاوه» به منزل او در پیشوای ورامین می رود و وصیت نامه را در میان اوراق همان کتاب می یابد.

علی را در قطعه ۲۴ به خاک سپردند ،بالای قبر چمران و کنار قبر حاجی پور . همان جایی که بار ها رویش نشسته و به برادرش گفته بود :یک روزی مرا درست همان جا دفن خواهند کرد . پدرش که امام جمعه پیشوای ورامین بود تا چندی پیش ،هر شب جمعه بر سر مزار فرزندش روضه ابا عبد الله می خواند .اینک آن روحانی آزاده به دیار باقی شتافته ،امید است که با فرزند مجاهد خود محشور شود .

علی را تهدید کرده بودند اگر به کردستان بروی حقوقت را قطع می کنیم ،اما او رفت و پس از شهادتش معلوم شد حتی یک بار برای گرفتن حقوق ،اقدام نکرده است .

وقتی کتاب «کوچ لبخند»، سیره زندگی و خاطرات شهید علی قمی کُردی، قائم‌مقام تیپ ویژه شهداء را می‌نوشتم. یکی از دوستان و دوستداران علی‌آقا می‌گفت؛ شهید حسن آبشناسان در جمعی سخنرانی می‌کرد که «اگر در این دنیا کار خوبی نکرده باشم، به خوبی یک کارم ایمان دارم و آن رصد محمود کاوه است.

محمود کاوه نیز در جمع رزمندگان می‌گوید: «اگر من در این دنیا هیچ کار نیکی نکرده باشم به نیک بودن یک کارم ایمان دارم و آن هم رصد ستاره‌‌ای است به نام علی قمی کُردی»

 

گلزار شهدا

, , , , , , , ,

شهید غلامرضا قربانی مطلق

شهید غلامرضا قربانی مطلق

 

شهید غلامرضا قربانی مطلق در سال ۱۳۳۲ در محله «امیر اتابک»در تهران دیده به جهان گشود و سر نوشت چنین رقم خورد که تنها فرزند خانواده باشد .از او پسری به نام حسن به یادگار مانده به اضافه همین چند خط ،به همراه چند قطعه عکس.

در فروردین ۱۳۵۸ ،پس از یک دوره فشرده آموزشی در محل کاخ سعد آباد ؛«غلامرضا» به سپاه منطقه ۶ واقع در خیابان خردمند اعزام شد .در همان جا بود که با هر دو همرزم جدا ناشدنی خود آشنا شد ؛«احمد متوسلیان» و «محمد توسلی» ،و از آن پس تا اعزام به کردستان ،در« بانه» ،«بوکان» و «سنندج» و سر انجام در پاوه دوشا دوش یکدیگر ،به ستیز با ضد انقلاب پرداختند .

«احمدمتوسلیان» و «غلامرضا» از بدو آشنایی ،دوشا دوش یکدیگر در تمامی صحنه های مقابله با ضد انقلاب حضور داشتند در پی آزاد سازی شهرستان« پاوه» در دی ماه ۱۳۵۸ حاج« احمد» که سرپرستی فاتحان شهر را بر عهده داشت به جای اینکه خود فرماندهی سپاه شهر را به دست گیرد این مسئولیت را بر دوش «غلامرضا قربانی مطلق» نهاد و حکم فرماندهی سپاه« پاوه »به نام این جوان قد بلند و خوش مشرب ،که ریش انبوه و سیاه و موهای مجعدش جذابیت خاصی به او می بخشید ،صادر شد و حاج« احمد» فرماندهی عملیات سپاه «پاوه» را پذیرفت. به هر حال ،عروج زود هنگام« غلامرضا» این فرصت را به حاج «احمد» نداد تا نتیجه نهایی سرمایه گذاری خود را ببیند . اگر شهادت زود هنگام در تقدیر این فرمانده همیشه خندان رقم نمی خورد ،به یقین یکی از سرداران کلیدی دفاع مقدس می توانست باشد. پرچمداری که چه بسا نامش همردیف «همت» و «موحد دانش» و «زین الدین» برده می شد .زمانی که او فرماندهی سپاه یک شهر مهم را بر عهده داشت ،قالب عزیزانی که بعدا پرچمداران نام آور سپاه اسلام شدند نیروهای ساده و گمنام بودند .

صبح روز چهارم اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۹ که «غلامرضا» و« علی شهبازی» جلوی مقر سپاه مشغول صحبت بودند ،سفیر مرگبار خمپاره ۱۲۰ و پس از آن صدای مهیب چند انفجار شهر را به لرزه در آورد .«غلامرضا» و« علی» هر دو میان غبار و دود ناشی از انفجار گم شدند و زمانی که خودمان را با لای سر آنها رساندیم ،تنها «علی» بود که ناله می کرد .«غلامرضا» خاموش و غرق در خون افتاده بر پشت ،روی خاک دراز کشیده بود .

یکی از پاهایش به طور کامل از زیر کمر قطع شده و سینه و پهلویش ،مشبک شده یود .فریاد یا حسین فضای پادگان را پر کرد هر کس سر در گریبان خود گرفته بود و ناله می کرد .زمانی مهع احمد از ماجرا با خبر شد به زحمت خودش را کنترل کرد . سر انجام با رسیدن به با لا ی سر جنازه ،بغضش ترکید . نشست و آرام و بی صدا ،اشک ریخت .پیکر در هم کوفته «غلامرضا» را در پاوه غسل دادند و برادر« احمد» شب همه شب را تا صبح در کنارش ماند و در خلوت خود تلخ گریست .«غلامرضا »اکنون در بهشت زهرا آرام گرفته ونظاره گر رفتار ماست.دربهشت زهرا (س) – قطعه ۲۴ ،ردیف ۳۱ ،شماره ۳۱

در این جا بخشی از خاطرات شهید «غلامرضا قربانی مطلق »که توسط «محمد علی صمدی» در کتاب «سردار خندان» آورده شده را مرور می کنیم .

شوخی با حاج احمد متوسلیان

با سلام و صلوات در پی دیگران سوار شدم .مقصد شهرستان پاوه بود .شهری که به تازگی امنیت نسبی پیدا کرده بود و بچه های سپاه در آن مستقر شده بودند .برادر احمد روی رکاب مینی بوسی ایستاده بود و بچه ها تک تک از کنار او رد می شدند و روی صندلی های زوار در رفته مینی بوس می نشستند .همه خندان و سبکبال ،انگار به طرف خانه های خودشان می رفتند ،توی سر و کله هم می زدند و حتی سر به سر احمد می گذاشتند .صدای برادر احمد برای مدت کوتاهی همه را ساکت کرد :همه هستن ؟کسی جا نمونه ،برادرها چیزی را فراموش نکنند !

غلامرضا دستش را درست مثل بچه کلاس اولی با لا برد و با جدیت گفت :

برادر احمد ،ما لیوان آبخوری مان جا مانده ،اشکالی نداره ؟

خنده از همه بچه ها بلند شد و حاج احمد هم ضمن لبخندی کمرنگ و نمکین،با دست به پشت راننده زد و بدین سان ،حرکت رزم آوران اعزامی از سپا ه خیابان خردمند تهران به سمت شهرستان پاوه آغاز شد .

راه زیادی را طی نکرده بودیم و هر کسی به کاری مشغول بود ،که دوباره صدای غلامرضا بلند شد :

برادرا توجه کنند ،برای شادی ارواح شهدا و رفتگان این جمع ،و برای سلامتی خودمان و برادر احمد …

و پس از مکث کوتاهی ادامه داد :

الهم سرد هوا ،گرم زمین ،لبو لبو داغ ،آش رو چراغ ،شلغم تو باغ.

در پایان هر فراز از رجز طنز آمیز مطلق همه با هم و محکم جواب می دادیم :هی .

برادر احمد ،چند بار سرش را به چپ و راست تکان داد ،به راحتی می شد از چشمانش خواند :باز این غلامرضا شروع کرد .لبخندی زد و از سر ناچاری با ما همراه شد .به تنها چیزی که فکر نمی کردیم ،آینده و رخداد های آتی بود . حوادثی که بسیاری از همسفران ما را ،که در آن دقایق در مینی بوس نشسته بودند ،از ما جدا کرد و پیش از همه ؛غلامرضا را …

رضایت پدر

پسر هر چه به پدرش می گفت ،فایده ای نداشت .حسن آقا همان حرف اولش را تکرار می کرد :

پسر جون ،تو که تو کمیته هستی ،اگه قرار به خدمته ،همین جا هم می شه خدمت کرد ،دیگه پاسدار شدن تو ی سپاه برای چیه …؟

اما پسر دست بردار نبود .دائم می آمد جلوی نانوایی و گردن کج می کرد و عین بچه های دبستانی می ایستاد و در خواست خودش را تکرار می کرد .

حسن آقا می گفت :پسر جون ، تو که بچه نیستی ۲۵ سالته ،اگه می خواهی بری خوب برو !اجازه من را می خواهی چیکار ؟

و غلامرضا جواب می داد :اجازه شما برای من شرط است ،من بی رضایت شما کاری نمی کنم .و باز ،حسن آقا لجوجانه پاسخش را می داد :

آخه عزیز من تو که پاسدار کمیته هستی ،پاسدار با پاسدار چه فرقی می کنه ؟

لا اله الاالله … از طرف دیگه ،تو الان زن و بچه داری ،عزیز من !خدا رو خوش نمی یاد اون بنده خدا را با یه بچه شیر خواره ول کنی ،و آواره کوه و کمر بشی .اصلا ببینم ،تو مگه تو زندگی چی کم داری ؟خونه به این خوبی برات فراهم کردم ،زن به اون نجابتی برات گرفتم ،می خوای اینها را ول کنی به امان خدا کجا بری ؟تازه ،اگه یک مو از سرت کم بشه ،من جواب مادرت را چی بدم ؟

بر خلاف انتظا ر حسن آقا ،غلامرضا به جای اینکه با شنیدن اسم مادرش ،کوتاه بیاد و منصرف بشه با صدایی ملایم ،پنداری که دارد خودش را سر زنش می کند ،گفت آقا جون !تو کردستان دارن جوان های این مملکت را سر می برن ،اون وقت من بنشینم پای زن و زندگی ؟مگه من کی هستم ؟

حسن آقا دیگه هیچی نگفت .چیزی نداشت که بگوید ،می توانست خودش را راضی کند که تنها فرزندش را به پیشواز مرگ بفرستد ،اما غلامرضا سر انجام با سماجتی که از خود نشان داد ،موفق شد با وساطت امام جماعت مسجد محل ،رضایت پدرش را جلب کند .

اسلحه خالی

زمانی که در پادگان بانه مستقر شدیم ؛هر روز صبح الاطلوع برادر احمد همه نیروها را وادار می کرد در آن هوای سرد و زمین یخ زده ؛مدت زیادی سینه خیز بروند تا آمادگی جسمی شان بیشتر شود .او و غلامرضا با یک کلت رولور در دست ،بالای سر نیرو ها می ایستادند و هر کس تنبلی می کرد ،یک گلوله کنار گوشش شلیک کرده و فریاد می زدند بجنب …یک بار در حین سینه خیز رفتن ،من حسابی خسته شدم و تصمیم گرفتم که هر طوری شده کمی استراحت کنم .دقت کردم و تعداد گلوله هایی را که غلامرضا و احمد شلیک کرده بودند ،شمردم . وقتی که غلامرضا آخرین گلوله اش را شلیک کرد ،من طاقباز دراز کشیدم و نفس راحتی کشیدم .آمد بالای سرم و گفت :یعنی چه برادر ؟بجنب وا لا شلیک می کنم .

با رندی گفتم :من دیگه نمی روم ،هر کاری می خواهی بکن .

لوله اسلحه را به موازات گوشم قرار داد و فریاد زد :خجالت بکش برادر ،برو والا می زنم .

اما من با خیال راحت گفتم :آسمان به زمین بیاید ،من دیگه سینه خیز نمی روم .و او باز هم تهدید کرد :به برادر احمد می گم بیاد خدمتت برسه .

و من که می دانستم اسلحه برادر احمد هم خالی است ،خندیدم و گفتم :بگو بیاد ،باکی نیست .

غلامرضا جریان را فهمید و دست ازسرم بر داشت و آن روز ،من از زرنگی خودم حسابی کیف کردم .

چهره دیپلمات

پس از پاکسازی جاده پاوه و استقرار در شهر غلامرضا به عنوان فرمانده سپاه معرفی شد و برادر احمد ،فرماندهی عملیات را بر عهده گرفت .بر خلاف برادر احمد که اقتدار و سخت گیری اش معروف بود ،غلامرضا به شوخ طبعی و ملایمت شهرت داشت .به راحتی با هر کس می جوشید و محبتش خیلی زود به دل می نشست .تنها کسی که به راحتی جرات می کرد با برادر احمد شوخی کند ،همو بود و من متعجب بودم که با این اخلاق و روحیات ،چگونه با برادر احمد چنین رفیق و همدم شده است ؟به خصوص که سیگار هم می کشید ،حال آنکه برادر احمد از سیگار تنفر عجیبی داشت .البته گه گاهی بر سر مسائلی دعوا می کردند ،اما خیلی زود دوباره با هم کنار می آمدند .

غلامرضا زبان فصیح و شیوایی داشت ،زمانی که احتیاج به سخنرانی ،مذاکره ،بحث و یا از این قبیل کارها بود ، برادر احمد او را می فرستاد .هر وقت از غلامرضا علت این امر را می پرسیدم ،بلند می خندید و می گفت :من چهره دیپلمات برادر احمد هستم .

خشم حاج احمد متوسلیان

برادر احمد از دست یکی از نیروها شدیدا عصبانی شده بود و در حالی که زیر لب می غرید ،سوار خودرو شد تا خودش را به محل استقرار او برساند .من و غلامرضا هم نشستیم کنارش ،غلامرضا در حالی که سیگارش را آتش می زد سرش را به گوش من نزدیک کرد و زیر لب ،خونسرد گفت :قبل از اینکه کاری دست خودش یا آن بنده خدا بده باید یه فکری بکنیم !

من هم نگران بودم چهره برادر احمد از غضب سرخ شده بود .در این جور مواقع ما جرات نزدیک شدن به او را نداشتیم ،اما غلامرضا عین خیالش نبود و در حالی که نیشش مثل همیشه تا بنا گوش باز بود با زیرکی به صورتی که برادر احمد متوجه نشد ،کلت کمری او را از غلافش خارج کرد و گذاشت تو جیب اورکت خودش بعد در حالی که نفس عمیقی می کشید به من چشمکی زد و آهسته گفت :این طوری خیالمان راحت تر است .

به مقر مورد نظر که رسیدیم برادر احمد مثل فشنگ از ماشین پرید پایین . من هم نگران در پی او . اما غلامرضا خیلی راحت در حالی که به سیگارش پک می زد ،پیاده شد .کلاه لبه دار ارتشی اش را روی سرش جا بجا کرد و قدم زنان به طرف ما آمد ،برادر احمد داشت ،با عصبانیت ،سر نیروی خاطی ،داد وهوار می کرد .البته این را هم گفته باشم ،حق به جانب احمد بود ،آخر آن نیروی سهل انگار ،با بی توجهی به اوامر برادر احمد ،حسابی کلافه اش کرده بود ومن و رضا دستواره هم که آنجا بود ، جرات دخالت نداشتیم .ناغافل برادر احمد دست برد به طرف کمرش تا کلتش را بیرون بکشد که با جای خالی اسلحه مواجه شد !حسابی جا خورد .دیگر آتش غضب از چشمانش زبانه می کشید که دیدم غلامرضا دستی به شانه او زد و سیگار نصفه ای را که بین انگشتانش بود به طرف برادر احمد گرفت و با بی خیالی کامل ،گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده است ،گفت :برادر احمد ،سیگار می کشی جانم ؟اعصابت راحت می شه ها !…

برادر احمد علی رغم اینکه از سیگار بیزار بود ناگهان لبانش به خنده باز شد.

آتش خشمش فرو کش کرده بود و در حالی که سر خود را تکان می داد گفت :لا اله الا الله تو اینجا هم دست از شوخی بر نمی داری ؟

به دنبال او همه ما شروع کردیم به خندیدن .غلامرضا ، همان طور جدی ایستاده بود و وانمود می کرد که از رفتار ما متعجب شده است و بعد از آنکه پکی به سیگارش زد آن را دور انداخت و به ما ملحق شد.

شوخی با حاج احمد متوسلیان

با سلام و صلوات در پی دیگران سوار شدم .مقصد شهرستان پاوه بود .شهری که به تازگی امنیت نسبی پیدا کرده بود و بچه های سپاه در آن مستقر شده بودند .برادر احمد روی رکاب مینی بوسی ایستاده بود و بچه ها تک تک از کنار او رد می شدند و روی صندلی های زوار در رفته مینی بوس می نشستند .همه خندان و سبکبال ،انگار به طرف خانه های خودشان می رفتند ،توی سر و کله هم می زدند و حتی سر به سر احمد می گذاشتند .صدای برادر احمد برای مدت کوتاهی همه را ساکت کرد :همه هستن ؟کسی جا نمونه ،برادرها چیزی را فراموش نکنند !

غلامرضا دستش را درست مثل بچه کلاس اولی با لا برد و با جدیت گفت :

برادر احمد ،ما لیوان آبخوری مان جا مانده ،اشکالی نداره ؟

خنده از همه بچه ها بلند شد و حاج احمد هم ضمن لبخندی کمرنگ و نمکین،با دست به پشت راننده زد و بدین سان ،حرکت رزم آوران اعزامی از سپا ه خیابان خردمند تهران به سمت شهرستان پاوه آغاز شد .

راه زیادی را طی نکرده بودیم و هر کسی به کاری مشغول بود ،که دوباره صدای غلامرضا بلند شد :

برادرا توجه کنند ،برای شادی ارواح شهدا و رفتگان این جمع ،و برای سلامتی خودمان و برادر احمد …

و پس از مکث کوتاهی ادامه داد :

الهم سرد هوا ،گرم زمین ،لبو لبو داغ ،آش رو چراغ ،شلغم تو باغ.

در پایان هر فراز از رجز طنز آمیز مطلق همه با هم و محکم جواب می دادیم :هی .

برادر احمد ،چند بار سرش را به چپ و راست تکان داد ،به راحتی می شد از چشمانش خواند :باز این غلامرضا شروع کرد .لبخندی زد و از سر ناچاری با ما همراه شد .به تنها چیزی که فکر نمی کردیم ،آینده و رخداد های آتی بود . حوادثی که بسیاری از همسفران ما را ،که در آن دقایق در مینی بوس نشسته بودند ،از ما جدا کرد و پیش از همه ؛غلامرضا را …

رضایت پدر

پسر هر چه به پدرش می گفت ،فایده ای نداشت .حسن آقا همان حرف اولش را تکرار می کرد :

پسر جون ،تو که تو کمیته هستی ،اگه قرار به خدمته ،همین جا هم می شه خدمت کرد ،دیگه پاسدار شدن تو ی سپاه برای چیه …؟

اما پسر دست بردار نبود .دائم می آمد جلوی نانوایی و گردن کج می کرد و عین بچه های دبستانی می ایستاد و در خواست خودش را تکرار می کرد .

حسن آقا می گفت :پسر جون ، تو که بچه نیستی ۲۵ سالته ،اگه می خواهی بری خوب برو !اجازه من را می خواهی چیکار ؟

و غلامرضا جواب می داد :اجازه شما برای من شرط است ،من بی رضایت شما کاری نمی کنم .و باز ،حسن آقا لجوجانه پاسخش را می داد :

آخه عزیز من تو که پاسدار کمیته هستی ،پاسدار با پاسدار چه فرقی می کنه ؟

لا اله الاالله … از طرف دیگه ،تو الان زن و بچه داری ،عزیز من !خدا رو خوش نمی یاد اون بنده خدا را با یه بچه شیر خواره ول کنی ،و آواره کوه و کمر بشی .اصلا ببینم ،تو مگه تو زندگی چی کم داری ؟خونه به این خوبی برات فراهم کردم ،زن به اون نجابتی برات گرفتم ،می خوای اینها را ول کنی به امان خدا کجا بری ؟تازه ،اگه یک مو از سرت کم بشه ،من جواب مادرت را چی بدم ؟

بر خلاف انتظا ر حسن آقا ،غلامرضا به جای اینکه با شنیدن اسم مادرش ،کوتاه بیاد و منصرف بشه با صدایی ملایم ،پنداری که دارد خودش را سر زنش می کند ،گفت آقا جون !تو کردستان دارن جوان های این مملکت را سر می برن ،اون وقت من بنشینم پای زن و زندگی ؟مگه من کی هستم ؟

حسن آقا دیگه هیچی نگفت .چیزی نداشت که بگوید ،می توانست خودش را راضی کند که تنها فرزندش را به پیشواز مرگ بفرستد ،اما غلامرضا سر انجام با سماجتی که از خود نشان داد ،موفق شد با وساطت امام جماعت مسجد محل ،رضایت پدرش را جلب کند .

اسلحه خالی

زمانی که در پادگان بانه مستقر شدیم ؛هر روز صبح الاطلوع برادر احمد همه نیروها را وادار می کرد در آن هوای سرد و زمین یخ زده ؛مدت زیادی سینه خیز بروند تا آمادگی جسمی شان بیشتر شود .او و غلامرضا با یک کلت رولور در دست ،بالای سر نیرو ها می ایستادند و هر کس تنبلی می کرد ،یک گلوله کنار گوشش شلیک کرده و فریاد می زدند بجنب …یک بار در حین سینه خیز رفتن ،من حسابی خسته شدم و تصمیم گرفتم که هر طوری شده کمی استراحت کنم .دقت کردم و تعداد گلوله هایی را که غلامرضا و احمد شلیک کرده بودند ،شمردم . وقتی که غلامرضا آخرین گلوله اش را شلیک کرد ،من طاقباز دراز کشیدم و نفس راحتی کشیدم .آمد بالای سرم و گفت :یعنی چه برادر ؟بجنب وا لا شلیک می کنم .

با رندی گفتم :من دیگه نمی روم ،هر کاری می خواهی بکن .

لوله اسلحه را به موازات گوشم قرار داد و فریاد زد :خجالت بکش برادر ،برو والا می زنم .

اما من با خیال راحت گفتم :آسمان به زمین بیاید ،من دیگه سینه خیز نمی روم .و او باز هم تهدید کرد :به برادر احمد می گم بیاد خدمتت برسه .

و من که می دانستم اسلحه برادر احمد هم خالی است ،خندیدم و گفتم :بگو بیاد ،باکی نیست .

غلامرضا جریان را فهمید و دست ازسرم بر داشت و آن روز ،من از زرنگی خودم حسابی کیف کردم .

چهره دیپلمات

پس از پاکسازی جاده پاوه و استقرار در شهر غلامرضا به عنوان فرمانده سپاه معرفی شد و برادر احمد ،فرماندهی عملیات را بر عهده گرفت .بر خلاف برادر احمد که اقتدار و سخت گیری اش معروف بود ،غلامرضا به شوخ طبعی و ملایمت شهرت داشت .به راحتی با هر کس می جوشید و محبتش خیلی زود به دل می نشست .تنها کسی که به راحتی جرات می کرد با برادر احمد شوخی کند ،همو بود و من متعجب بودم که با این اخلاق و روحیات ،چگونه با برادر احمد چنین رفیق و همدم شده است ؟به خصوص که سیگار هم می کشید ،حال آنکه برادر احمد از سیگار تنفر عجیبی داشت .البته گه گاهی بر سر مسائلی دعوا می کردند ،اما خیلی زود دوباره با هم کنار می آمدند .

غلامرضا زبان فصیح و شیوایی داشت ،زمانی که احتیاج به سخنرانی ،مذاکره ،بحث و یا از این قبیل کارها بود ، برادر احمد او را می فرستاد .هر وقت از غلامرضا علت این امر را می پرسیدم ،بلند می خندید و می گفت :من چهره دیپلمات برادر احمد هستم .

خشم حاج احمد متوسلیان

برادر احمد از دست یکی از نیروها شدیدا عصبانی شده بود و در حالی که زیر لب می غرید ،سوار خودرو شد تا خودش را به محل استقرار او برساند .من و غلامرضا هم نشستیم کنارش ،غلامرضا در حالی که سیگارش را آتش می زد سرش را به گوش من نزدیک کرد و زیر لب ،خونسرد گفت :قبل از اینکه کاری دست خودش یا آن بنده خدا بده باید یه فکری بکنیم !

من هم نگران بودم چهره برادر احمد از غضب سرخ شده بود .در این جور مواقع ما جرات نزدیک شدن به او را نداشتیم ،اما غلامرضا عین خیالش نبود و در حالی که نیشش مثل همیشه تا بنا گوش باز بود با زیرکی به صورتی که برادر احمد متوجه نشد ،کلت کمری او را از غلافش خارج کرد و گذاشت تو جیب اورکت خودش بعد در حالی که نفس عمیقی می کشید به من چشمکی زد و آهسته گفت :این طوری خیالمان راحت تر است .

به مقر مورد نظر که رسیدیم برادر احمد مثل فشنگ از ماشین پرید پایین . من هم نگران در پی او . اما غلامرضا خیلی راحت در حالی که به سیگارش پک می زد ،پیاده شد .کلاه لبه دار ارتشی اش را روی سرش جا بجا کرد و قدم زنان به طرف ما آمد ،برادر احمد داشت ،با عصبانیت ،سر نیروی خاطی ،داد وهوار می کرد .البته این را هم گفته باشم ،حق به جانب احمد بود ،آخر آن نیروی سهل انگار ،با بی توجهی به اوامر برادر احمد ،حسابی کلافه اش کرده بود ومن و رضا دستواره هم که آنجا بود ، جرات دخالت نداشتیم .ناغافل برادر احمد دست برد به طرف کمرش تا کلتش را بیرون بکشد که با جای خالی اسلحه مواجه شد !حسابی جا خورد .دیگر آتش غضب از چشمانش زبانه می کشید که دیدم غلامرضا دستی به شانه او زد و سیگار نصفه ای را که بین انگشتانش بود به طرف برادر احمد گرفت و با بی خیالی کامل ،گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده است ،گفت :برادر احمد ،سیگار می کشی جانم ؟اعصابت راحت می شه ها !…

برادر احمد علی رغم اینکه از سیگار بیزار بود ناگهان لبانش به خنده باز شد.

آتش خشمش فرو کش کرده بود و در حالی که سر خود را تکان می داد گفت :لا اله الا الله تو اینجا هم دست از شوخی بر نمی داری ؟

به دنبال او همه ما شروع کردیم به خندیدن .غلامرضا ، همان طور جدی ایستاده بود و وانمود می کرد که از رفتار ما متعجب شده است و بعد از آنکه پکی به سیگارش زد آن را دور انداخت و به ما ملحق شد.

گلزار شهدا

, , , , , , , , ,

شهید محمد حمیدی

شهید محمد حمیدی

 

شهید «محمد حمیدی» در سال ۱۳۵۸ متولد شد. او به ابوزینب معروف بود، در مسیر دمشق درعا در جنوب سوریه بر اثر انفجار مین به کاروان شهدای مدافع حرم پیوست. شهید حمیدی به شجاعت و دلیریِ خاصی شهرت داشت. یکی از اطرافیان او نقل کرده است که جایی در حین مبارزه نیروها در حال عقب کشیدن بودند اما شهید حمیدی برعکس همه نیروها، اسلحه خود را برداشت و به دل دشمن زد و دو نفر از این نیروهای تکفیری را نیز به اسارت گرفت و بسیاری را نیز به هلاکت رسانید.

یکی از دوستان شهید «محمد حمیدی» از قول مادر این شهید مدافع حرم روایتی نقل کرده و می‌گوید: بار آخر که محمد زخمی شد و برگشت، به مادرش گفته بود لیاقت شهادت نداشتم چون تو از ته قلبت راضی به رفتن من نیستی! دلت را با خدا صاف کن تا خدا مرا ببرد. همین اتفاق هم افتاد. گویی مادرش خواسته محمد را اجابت کرد. وقتی رفت دیگر برنگشت و در مسیر دمشق درعا، در جنوب سوریه به شهادت رسید.

محمد حمیدی در نبرد با ترورویست‌های داعش به فیض شهادت نائل آمد؛ از این شهید بزرگوار یک فرزند سه ساله به‌نام “طه” به یادگار مانده است.

مادر شهید خلقیات پسر شهید ش می‌‌گوید: محمد بسیار مهربان، صبور، آرام و رازنگهدار بود. ۹ ساله بود که در کلاس قرآن ثبت‌نام کرد. مادر دوستش را دیدم گفت خیالت راحت با پسرم قرآن می‌آموزند. خیلی خلاق، بی‌باک، پرجنب و جوش و نترس بود. کنجکاوی محمد در وسایل برقی و هوش و استعدادش قابل توجه بود. یک رادیوی کوچک درست کرده بود و موجش را انداخته بود روی رادیو. عاشورای ۹۳ نذری پخته بودند و برایمان آورده بود. گفت مادر مرا ببخش و حلال کن. شاید سال آخر نذری باشد!

خواهر شهید هم می گوید : یک بار سیزده بدر به باغی رفته بودیم. در یک باغ پرنده‌ای کوچک از لانه‌اش در بالای درخت پایین افتاده بود. درخت خیلی بلند بود. محمد پرنده را دستش گرفت تا داخل لانه‌اش بگذارد. به محمد گفتم چکار می‌کنی؟ گفت می‌خواهم ببرمش تا مادرش نگران نشود. ما را چند ساعت در آن باغ نگه داشت تا مطمئن شود مادر پرنده می‌آید یا نه.

وقتی شهید حمیدی به سوریه می‌رود، لقب ابوزینب به ایشان داده می‌شود. پدر خانواده در این خصوص می‌گوید: ابوزینب نام یکی از مجاهدان عرب زبانی بود که دوستی زیادی با پسرم داشت. بعد از شهادت این سردار عرب زبان، به پسرم لقب ابوزینب داده بودند. پسرم دفعه اول که رفت سوریه پشتش ترکش خورد و مجروح شد. سه ماه بعد برای بار دوم اعزام شد. این بار از ناحیه پا مجروح شده بود. از یک سمت تیر خورده بود و از سمت دیگر خارج شده بود

خواهر شهید ادامه می‌دهد: رفته بودیم از پای عمل کرده مادر عکس بگیریم و منتظر نوبت بودیم. ناگهان همسرم آمد دنبالمان تا ما را به خانه برگرداند. شهادت محمد را به من خبر داد. در ماشین به خواهرم خبر شهادت محمد را گفتم. مادر را نیز اینطور آماده کردیم: مگر نمی‌گویی سر و جانم فدایت یا حسین، حالا وقت آن است ثابت کنی، بچه‌ات فدای خواهرش حضرت زینب شده. بی‌درنگ مادر گفت: تمام زندگی‌ام فدای این خاندان. قبل از اینکه به پدر چیزی بگوییم با گریه و ناله‌های مادر متوجه شهادت محمد شد. خواهر ادامه داد: محمد و محمدها هدیه قدم‌های آقا امام زمان… محمد می‌گفت می‌خواهم بروم افتخار بچه‌ام باشم. امروز محمد مایه افتخار همه شد.

 

گلزار شهدا

, , , , , , , , , ,

شهید محمد کامران

شهید محمد کامران

شهید محمد کامران در ۹ اردیبهشت ماه ۱۳۶۷ در خانواده ای مذهبی و ولایتمدار در روستای دستجرد جرقویه از توابع استان اصفهان چشم به جهان گشود. مادر شهید علت انتخاب نام زیبای او را چنین بیان می کند: هنگام تولد محمد، پدرم گفت نام او را خداوند دو سال قبل از تولدش انتخاب کرده است؛ چرا که دو سال قبل از تولد محمد یعنی در سال ۶۵ دایی اش (شهید محمد خدامی) در جبهه دفاع مقدس در منطقه عملیاتی مریوان به فیض شهادت رسیده بود. به همین خاطر بنا به سفارش پدر بزرگش نام زیبای محمد را بر وی نهادیم. محمد در دوران کودکی پسری شجاع، پر انرژی، و دوست داشتنی بود و از همان کودکی تلاش می کرد تا راه دایی شهیدش را ادامه دهد. محمد تحصیلات دوره ابتدایی و راهنمایی (تا دوم) را در همان روستا گذراند. و از سال ۱۳۷۸ به همراه خانواده برای ادامه زندگی به استان تهران آمد و تحصیلاتش را در این استان ادامه داد. در بدو ورود به استان تهران جذب پایگاه مقاومت بسیج محله شد و با شور و شوق فراوانی در برنامه های بسیج شرکت می کرد و کم کم خودش مسئولیت هایی را در بسیج برعهده گرفت.

محمد در ایام فتنه ۸۸ نیز ادای دین به انقلاب و رهبری عزیز کرد و تلاش شبانه روزی در دفع آن فتنه شوم داشت. محمد تحصیلات خود را در دوره متوسطه در رشته علوم تجربی ادامه داد و بعد از اخذ مدرک پیش دانشگاهی وارد شغل مقدس سپاه پاسداران شد. او علی رغم برخی مخالفت ها مصر بر ورود به این شغل مقدس شد و در سال ۱۳۸۶ موفق به ورود به دانشگاه افسری و تربیت پاسداری امام حسین (ع) گردید و در آن دانشگاه که مهد پرورش جوانان انقلابی و ولایی است به تحصیل انواع فنون نظامی پرداخت و در سال ۱۳۸۹ دانش آموخته آن دانشگاه شد و بعد از آن به تربیت و آموزش جوانان انقلابی پرداخت.

محمد آن چنان عاشق این شغل مقدس بود که بنا به گفته برخی همکارانش هنگام خواب نیز با همان لباس مقدس به خواب می رفت و علت این کار خود را نیز چنین بیان می داشت: من با نذر و نیازهای فراوانی توانسته ام به این شغل مقدس وارد شوم، از آن می ترسم که هنگام خواب عزرائیل جانم را بستاند و این لباس مقدس بر تنم نباشد.

محمد بر سر مسائل فقهی و حلال و حرام به ویژه مسئله خمس حساس بود تا آنجا که غذای هر مجلسی را استفاده نمی کرد تا آن که مطمئن شود که خمس آن داده شده است.

محمد از آنجایی که علاقه زیادی به مادر سادات حضرت زهرای مرضیه (س) و خانواده سادات داشت از خانواده خود درخواست داشت تا از خانواده سادات همسری برای او انتخاب کنند. او در مهرماه ۱۳۹۲ با همسری فاضله از خانواده سادات ازدواج کرد.

همزمان با ظهور داعش و نا امنی اطراف حرم عمه سادات (س) از آنجایی که عشق وصف ناشدنی به حضرت زینب (س) داشت، عاشق دفاع از حریم عمه سادات (س) شد. و مکرراً عازم آن مکان مقدس جهت دفاع از حرم گردید.

محمد آن چنان عاشق شهادت بود که مکرراً از پدر و مادر و همسرش درخواست می کرد که برای شهادتش دعا کنند و می گفت دعا کنید تا من نیز شهید شوم تا اینکه از رفیقانم جا نمانم.

محمد با دفاع از حرم عمه سادات (س) و همچنین سامرا (حرم امامین عسکریین) عشق خود را به اهل بیت (ع) نشان داد. آخرین اعزام او در دفاع از حرم حضرت زینب (س) در آذر ماه ۱۳۹۴ بود، سرانجام در روز چهارشنبه ۲۳ دی ماه ۱۳۹۴ قبل از اذان ظهر در منطقه خان طومان حلب بر اثر اصابت ترکش خمپاره از ناحیه شاهرگ و پهلو به آرزوی دیرینه اش رسید و به دایی شهیدش ملحق شد و در روز جمعه ۲۵ دی ماه ۱۳۹۴ در بهشت زهرا قطعه ۵۰ (مدافعان حرم) ردیف ۱۱۵ شماره ۱۸ به خاک سپرده شد.

محمد با جانفشانی اش اثبات کرد که چه زیبا از قدیم گفته اند: حلال زاده به دایی اش می رود چرا که حتی این دو شهید از یک ناحیه نیز به فیض شهادت رسیده اند.

[aparat id=”ONeq0″]

وصیتنامه شهید

با سلام و صلوات به ساحت مطهر حضرت ولی‌عصر(عج) و نایب برحقش امام خامنه‌ای و امام خمینی(ره) و شهدای گرانقدری که با خون‌های ریخته شده خود در راه اسلام و حقانیت، راه روشن و هموار را به ما نشان داده‌اند.

همیشه از خداوند خواسته‌ام که مرا در پیدا کردن راه درست، (همان راهی که شیطان قسم خورده که بندگانت را از این راه گمراه می‌کنم) کمک و راهنمایی کند و در این راه ثابت قدم قرار دهد؛ خدا را شاکر هستم که مصداق آیه‌ای که می‌فرماید: وَعَسَى أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَعَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ (سوره بقره آیه ۲۱۶) شده‌ام.

خیلی وقت‌ها شده است که چیزی را دوست داشته‌ام و از شر آن آگاه نبوده‌ام و خداوند آن را از بنده دور کرده است و خیلی وقت‌ها هم شده است که چیزی را دوست نداشته‌ام و از خیر آن آگاه نبوده‌ام و خداوند رحمان آن را به حقیر رسانده است؛ خداوند رحمان را شکر گذارم که همیشه صلاح مرا خواسته است.

خدایا دوست دارم به شکلی پیش شما بیایم که شما دوست دارد، خدایا از من بگذر و مرا نزد امامانت در بهشت ساکت کن. خدا را شاکرم که مرا شیعه دوازده امامی خلق کرد و شاکرم که سایه پدر و مادر را بر سرم قرار داد. خدا را شاکرم که رهبرم سید علی حفظه الله است. خدا را شکر می‌کنم که خداوند قرآن را به ما هدیه کرد و مرا با این کتاب راهنمایی کرد. خدایا مرا در روز قیامت سرافراز کن. خدایا مرا به فیض شهادت برسان که از رفیقانم جانمانم.

اما پدر و مادر عزیز؛ از شما ممنونم که راه حسین(ع) را به من نشان دادید و مرا در مجالس حسین(ع) برده‌اید و مادرم مرا با اشک بر حسین(ع) شیرداده و سیراب کرده است.

پدر و مادرم؛ همسر عزیزم؛ برادران و خواهرم؛ هرچه از خداوند می‌خواهید فقط از باب نماز اول وقت وارد شوید. همیشه برای همدیگر طلب دعای خیر کنید، زیرا دعا در حق برادر و خواهر دینی زودتر به اجابت می‌رسد.

در پایان هم از تمامی همکاران و برادران و خواهران دینی خود درخواست دارم که نکند مانند مردم کوفه پشت رهبری را خالی بگذارید و او را تنها بگذارید که گرگ‌های درنده آماده این چنین موقعیت‌هایی هستند.

از تمامی کسانی که بنده را می‌شناسند درخواست حلالیت عاجزانه دارم و امیدوارم برایم دعا کنند. از خواهرانم می‌خواهم که با حیا و خود سرخی خونم را را هدر ندهند و از برادرانم نیز خواهانم که غیرت علوی خود را حفظ کنند و به دنیا نفروشند. بنده خونم و شاهرگم را می‌دهم که تا مردم ایران و تمامی شیعیان و مسلمانان جهان در آرامش و آسایش زندگی کنند و جانم را فدا امر و دستور امام خامنه‌ای و سردار و سرلشگرم حاج قاسم سلیمانی می‌کنم، ان‌شاء‌الله خداوند حافظ مملکتم باشد.

والسلام علیکم و رحمه‌الله و برکاته
حقیر محمد کامران ۱۵/۹/۱۳۹۴

 

گلزار شهدا

, , , , , , , , , , ,

شهید مهدی حسینی

شهید مهدی حسینی

 

شهید مهدی حسینی متولد بیست و هفتم مردادماه سال ۱۳۵۹ در محله شهید مدنی نظام‌آباد دیده به جهان گشود؛ این شهید بزرگوار بعد از طی کردن دوران تحصیل وارد دانشگاه افسری سپاه شده و در سال ۱۳۷۸ پس از اتمام دوران دانشگاه در یکی از یگان‌های سپاه مشغول به خدمت شد.مهدی با توجه به مأموریت‌های کاری به سوریه، لبنان و عراق سفرهای متعددی داشت.از ویژگی‌های بارز او اهتمام بسیار زیاد در یادگیری زبان‌های خارجی بود به گونه‌ای که به زبان‌های انگلیسی، اسپانیایی و عربی تسلط کامل داشت.
از دیگر خصوصیات بارز مهدی، تبعیت از ولایت فقیه، مهربانی و خنده‌رویی بود.مهدی در سال ۸۸ در مهار فتنه نقش بسزایی داشت که نمونه آن خط‌شکنی در درگیری‌های روز عاشورا بود.

 

[aparat id=”dQDe1″]

 

مهدی حسینی یکی از آن رزمندگان و مستشاران زبده نظامی در سوریه بود. وی متولد ۱۳۵۹ و ساکن تهران بود. مهدی اولین شهید مدافع حرم «نظام آباد» تهران (منطقه ۷) و از بسیجیان هیأت «یازهرا (س)» بود که در ۱۲ مهر ۱۳۹۵ در سوریه به شهادت رسید. از وی یک دختر شش ساله به نام نغمه به یادگار مانده است.

سال ۱۳۹۵ اولین مرتبه‌ای بود که وی برای ماه محرم در ایران حضور نداشت. زمانی‌که به وی می‌گویند، «اگر می‌خواهی به ایران برگرد!» پاسخ می‌دهد، «حتی اگر تنهاترین سردار باشم، امسال مراسم عزاداری سالار شهیدان را با کمک بچه‌ها در سوریه برگزار می‌کنم. ان‌شالله حضرت زهرا (س) قبول می‌کنند.» هر چند که این فرصت مهیا نشد. تصاویر شهادت وی نشان می‌دهد که همچون حضرت زهرا (س) از پهلو مجروح می‌شود و ظهر اولین روز ماه محرم با لبان تشنه به آرزوی خود می‌رسد.

 

[aparat id=”zlXkO”]

 

چند روز پیش از عید قربان سال ۱۳۹۳ برای ماموریت به عراق رفت. آن روزها داعش در سامرا پیش‌روی کرده بود. مهدی دعای عرفه را در کربلا خواند و سپس برای غبارروبی حرم آماده شد. خودش معتقد بود، امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع) نگاه ویژه به وی کرده‌اند که برای وارد شدن به حریم‌شان انتخاب شده است. مهدی می‌گفت، «نمی‌دانم این عنایت، پاداش کدام عمل من است، اما هرچه هست، بسیار عزیز است و ان‌شالله قبول کنند.»

وی عید قربان سال ۱۳۹۴ و ۱۳۹۵ را در سوریه حضور داشت.ماموریت مهدی به نحوی بود که خود باید بین عراق و سوریه، یک کشور را انتخاب می‌کرد. استخاره گرفتیم. برای عراق بد و برای سوریه خیلی خوب آمد. گفتم، «مهدی اگر به عراق بروی، همان ابتدا به شهادت می‌رسی! سوریه را انتخاب کن.»، اما واقعیت خلاف تصور من شد. غافل بودم از آن بودم که خیلی خوب برای مهدی، عاقبت بخیری وی و صعود در پله‌های انسانیت است که با شهادت در سوریه به آن می‌رسد.

 

[aparat id=”lf3cG”]

 

وصیت نامه شهید مهدی حسینی
او در جایی از وصیتنامه خطاب به همسرش می گوید: همسرم، دلم نمی خواست در چنین ایام و سنینی شما را رها می کردم و تنهایتان می گذاشتم، اما دست روزگار، ما را از هم جدا کرد.

[aparat id=”5Wk8b”]

جدایی ای که به این زودیها بازگشت ندارد. همسرم، حال دیگر بعد از شهادتم تو را همسر شهید می نامند. تا کنون همسر یک پاسدار بودی و لیکن از حالا دیگر همسر شهید هستی. همسرم پس از شهادتم به وصایایم عمل کن. همسرم، در تربیت فرزندانم بکوش و به آنان بیاموز که پدرتان شهید شده، خونش را فقط به صرف دفاع از اسلام ریخته و بدن پدرتان به خاطر حمایت از رهبر، تکه تکه شده است.
سید مهدی در قسمتی دیگر از وصیتنامه خطاب به فرزندش کمیل گوید: پسرم هرگز مادرت را تنها نگذار. چون قلب مادرت از شهادت و فراق پدرت سوخته شده است.

, , , , , , , ,

شهید محسن میرجلیلی

شهید محسن میرجلیلی

 

شهید محسن میرجلیلی در تاریخ یکم فروردین ۱۳۳۸ در تهران چشم به جهان گشود. وی در تاریخ ۲۴ مرداد ۱۳۶۱ بدست منافقین کوردل به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

 

گلزار شهدا

, , , , , , , , ,

شهید حسین اسکندرلو

شهید حسین اسکندرلو

 

شهید حسین اسکندرلو روز دوازدهم اردیبهشت ماه سال ۱۳۴۱ در جنوب تهران به دنیا آمد. با شروع جنگ تحمیلی راهی جبهه‌ها شد و در سمت‌هایی چون معاونت گردان حنین، عضو شورای فرماندهی سپاه سر پل ذهاب، مسئول بسیج سپاه غرب و فرمانده گردان‌های سلمان، زهیر و علی‌اصغر (ع) به دفاع از میهن اسلامی پرداخت که در این مدت چندین بار نیز مجروح و شیمیایی شد و در روز ۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۵ درعملیات سید الشهدا (ع) منطقه فکه بر اثر اصابت گلوله مستقیم دوشکا به درجه رفیع شهادت نائل شد.

 

[aparat id=”EKCdX”]

 

سردار ابوالفضل مسجدی از همرزمان شهید حاج حسین اسکندرلو و مسئول روایت‌گری و زیارت‌گاه‌های کل سپاه در گفت‌وگو ایسنا، درباره لحظه شهادت این فرمانده شجاع و عملیات «سیدالهشدا(ع)» می‌گوید: این عملیات روز ۱۱ اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۵ در پی اجرای استراتژی «دفاع غیرمتحرک» عراق به مرحله اجرا درآمد. عراقی‌ها توانسته بودند در این زمان تا نزدیکی‌های «فکه» و «تپه سبز» پیشروی کنند. اگر جلوی عراقی‌ها گرفته نمی‌شد می‌توانستند تا جاده اندیمشک – اهواز بیایند.به همین خاطر،حاج علی فضلی که آن زمان فرماندهی گردان‌های لشکر ۱۰ سیدالشهدا(ع) را بر عهده داشت، تمامی فرمانده گردان‌ها را در ساختمان نجف اشرف فرا خواند و به آنها یادآور شد که نیروی زمینی سپاه به ما تکلیف کرده است تا عملیاتی برای مقابله با پیروی دشمن انجام بدهیم.

 

[aparat id=”JW8vI”]

 

من یک سرباز به نام «شهید صالحیان» داشتم که حاج حسین بسیار با او احساس دوستی می‌کرد. به همین خاطر از من خواست تا صالحیان همراهش باشد. پس از شهادت حاج حسین، من از شهید صالحیان شنیدم که حاج حسین اسکندرلو شب پیش از شهادتش گفته است: «امشب شب عاشورا است، حفظ انقلاب و این منطقه خون می‌خواهد و اگر نتوانیم این منطقه را حفظ کنیم دشمن تا جاده اندیشمک -اهواز پیش خواهد.»

 

[aparat id=”OVZr9″]

 

گلزار شهدا

,

والپیپرهای شهادت حضرت سجاد (علیه السلام)

امروز دوازدهم محرم و به روایتی سالروز شهادت سیّدالساجدین، حضرت امام زین العابدین(علیه السلام) است.

حضرت امام سجاد(ع) چهارمین پیشوای شیعیان و فرزند حضرت امام حسین(ع) هستند. ان‌شاءاللّه همگی ما با پیروی کامل از فرامین و توصیه‌های ایشان و سایر ائمه اطهار(علیهم السلام) بتوانیم در صراط مستقیم گام برداریم و سعادت دنیوی و اخروی را برای خود تضمین کنیم.

 

, , , , , , , , , , , ,

شهید حاج حسین بصیر

شهید حاج حسین بصیر

 

شهید حاج حسین بصیر در شام غریبان عاشورای حسینی سال ۱۳۲۲، در یکی از روستاهای “فریدونکنار” به‌دنیا آمد. او اولین فرزند زوج “محمد حسن بصیر” و سیده “سکینه طیبی نژاد” بود که در دوره ارباب و رعیتی به‌عنوان یک رعیت در زمین‌های ارباب کشاورزی می‌کردند. مادرش می‌گوید: «در آن دوره ما رعیت مردم بودیم و گندم و پنبه می‌کاشتیم. ما کار می‌کردیم و ارباب می‌برد. حتی خانه‌ای که زندگی می‌کردیم مال ارباب بود.» “حسین” در مهرماه ۱۳۲۹ در سن ۷ سالگی به مدرسه فرستاده شد و دوره شش ساله ابتدایی نظام قدیم را در مدرسه “سنایی” فریدونکنار گذراند. بعد از اتمام دوره ششم ابتدایی نظام قدیم ترک تحصیل کرد و نزد یکی از بستگانش در “بابل” به آهنگری مشغول شد. در کنار این کار در امور کشاورزی به پدرش کمک می‌کرد.
اول شهریور ۱۳۴۱ برای انجام خدمت وظیفه به “تهران” اعزام شد و در آنجا به دلیل فعالیت‌های سیاسی و پخش اعلامیه‌های امام خمینی، به پادگان منظریه قم تبعید گردید. شرایط سخت و دشوار خدمت سربازی را در اول شهریور ۱۳۴۳ به پایان رساند. در سال ۱۳۴۶ در بیست و چهار سالگی با خانم “آمنه براری” ازدواج کرد.
در دوم مرداد ۱۳۵۰ در شرکت باطری‌سازی وزارت جنگ در تهران مشغول به کار شد ولی به علت فعالیت‌های سیاسی در اول مهر ۱۳۵۳ اخراج گردید. به دنبال آن به زادگاهش “فریدونکنار” بازگشت و مشغول آهنگری شد. مدتی بعد به کمک پدرش یک کارگاه ساخت در و پنجره آلومینیومی راه‌اندازی کرد و مشغول کار شد.

او در رژیم پهلوی به‌طور گسترده و همه جانبه مبارزه می‌کرد به‌همین خاطر چند بار دستگیر و روانه زندان شد. در سال ۱۳۵۷ برنامه راهپیمایی “فریدونکنار” را با تظاهرات مردم در “تهران” هماهنگ کرد و در شهر، هسته مبارزه و راهپیمایی را سازمان داد.
تا ۳۰ دی‌ماه ۱۳۵۹ در جبهه حضور داشت و بعد از دو ماه مراجعت به زادگاهش، بار دیگر در اول فروردین ۱۳۶۰ به جبهه اعزام شد. مدتی در منطقه “گیلان غرب” مسئول حفاظت از قله‌های “صدفی”، “ابرویی” و “کرجی” بود.
حسین از اول فروردین تا پنجم تیرماه ۱۳۶۰ در مناطق مرزی بود و در عملیات “طریق‌القدس” و “فتح بستان” شرکت داشت. پس از عملیات‌ها برای مدت کوتاهی بازگشت اما بار دیگر در ۸ بهمن ۱۳۶۰ به جبهه اعزام و تا شهریور ۱۳۶۲ به‌عنوان بسیجی و به‌طور مستمر در جبهه‌ها بود. در این مدت به‌عنوان جانشین فرمانده گردان در لشکر ۲۵ کربلا انجام وظیفه می‌کرد و در عملیات “فتح‌المبین”، “بیت‌المقدس”، “رمضان”، “محرم” و “والفجر مقدماتی” شرکت کرد.
در بیست و هشت شهریور ماه ۱۳۶۲ در منطقه جنگی به عضویت رسمی سپاه پاسداران در آمد. از آن پس فرماندهی گردان یا رسول(ص) لشکر کربلا را عهده‌دار شد. یکی از همرزمانش می‌گوید: «به ندرت لباس فرم سپاه را می‌پوشید و اکثر وقت‌ها لباس خاکی بسیجیان بر تن داشت. روزی در قرارگاه با فرماندهان عالی رتبه جنگ مانند “محسن رضایی” و “علی شمخانی” جلسه داشت. مشاهده کردم که با همان لباس خاکی بسیج می‌رود تا در جلسه شرکت کند. گفتم بهتر نیست تا لباس فرم سپاه را بپوشید؟ در جوابم گفت: فرزندم! من این لباس را دوست دارم و به آن افتخار می‌کنم و از خدا می‌خواهم که همین لباس را کفنم قرار دهد. دوست دارم لباس رزم کفنم شود و در آن روز بزرگ که همه در پیشگاه محبوب سرافکنده می‌ایستیم در قافله پر شور شهیدان سربلند بر حریر خویش مباهات کنم.»
در عملیات “والفجر ۴” به سمت جانشینی تیپ یکم ویژه ۲۵ کربلا منصوب شد. پس از عملیات الفجر ۴ در عملیات “والفجر ۶” نیز با همین مسئولیت شرکت کرد و بر اثر اصابت ترکش مجروح گردید. در سال ۱۳۶۳ با تقلیل بعضی از تیپ‌های لشکر فرماندهی گردان یا رسول(ص) را به‌عهده گرفت. در همین سال به زیارت بیت‌اللّه الحرام مشرف شد.

او همچون تمامی سرداران گمنام جنگ متواضع و فروتن بود. وقتی که عنوان و سمت وی در جبهه سؤال شد، گفت: «مثل رزمندگان بسیجی، من هم دارم می‌جنگم.»
وقتی ضرورت جبهه و عملیات اقتضاء می‌کرد آن را با هیچ چیزی عوض نمی‌کرد. حتی در جریان ازدواج دختر اولش با “مرتضی جباری”، که رزمنده دائم‌الحضور جبهه بود و بعدها شهید شد، شرکت نکرد و در جبهه بود.
حاج بصیر نسبت به حفظ بیت‌المال بسیار حساس بود. یکی از همرزمانش می‌گوید: «قبل از عملیات “بدر” حاجی برای سرکشی به نیروهای پادگان بیگلو آمده بود و مشغول صحبت کردن با مسئولان گردان بود. ناگهان لامپ کوچکی را مشاهده کرد که در خاک‌ها افتاده بود، خم شد و آن را برداشت و نگاهی به آن کرد و متوجه شد که سالم است و مسئول تدارکات گردان را خواست و به او گفت چرا لامپ را دور می‌اندازید؛ اگرچه این لامپ کوچک است ولی بیت‌المال است و باید در روز قیامت جواب دهید. در حفظ بیت‌المال کوشا باشید تا خدای ناکرده در روز قیامت سرافکنده نباشید.»
حاج بصیر در گردان تأکید داشت که در موقع اذان، نیروها اذان دسته جمعی بگویند. او با نیروهای تحت امر بسیار صمیمی بود و گاهی اتفاق می‌افتاد نیروهای گردان اگر خواب می‌دیدند برای تعبیر آن به نزد حاجی می‌رفتند و او با صبر و حوصله خواب آن‌ها را تعبیر می‌کرد. یکی از همرزمانش می‌گوید: «صبح روزی در چادر فرماندهی مشغول خوردن صبحانه بودیم که به حاجی گفتم: یکی از دوستان خواب دید که یکی از انگشتان دستم قطع می‌شود. حاجی در تعبیر آن گفت: یکی از بهترین دوستانت را از دست‌خواهی داد. دیری نپایید که دوست عزیزم “محمد تیموریان” در عملیات بدر به شهادت رسید. وقتی حاجی خبر شهادت تیموریان را شنید گفت: شهید تیموریان فرزند من بود و شهادت او کمرم را شکست.»
حاج حسین بصیر بعد از شرکت در عملیات بدر در عملیات‌های زنجیره‌ای قدس، در سال ۱۳۶۴ شرکت داشت و با هدایت نیروهایش توانست پاسگاه “بلالیه” و “ابولیله” عراق را تصرف کند. پس از عملیات قدس، گردان یا رسول(ص) به‌عنوان گردان نمونه مأمور ادغام در لشکر ۷۷ خراسان شد. بعد از اتمام مأموریت، نیروهای گردان برای آموزش غواصی و کسب آگاهی برای انجام عملیات “والفجر ۸” به منطقه “بهمنشیر” انتقال یافتند و بصیر شخصاً آموزش نیروها در رودخانه را به‌عهده داشت. در همین زمان به فراندهی یکی از تیپ‌های عملیاتی لشکر ویژه ۲۵ کربلا منصوب شد.
بعد از تصرف شهر “فاو”، به فرماندهی محور عملیاتی منصوب شد و در حالی‌که شبانه‌روز دوشادوش رزمندگان در منطقه عملیاتی حضور داشت بر اثر اصابت ترکش به قفسه سینه و بازو مجروح شد.

در سال ۱۳۶۴ در مازندران و فریدون‌کنار شایع شد که حاج بصیر به شهادت رسیده است. مطرح شدن این موضوع در صبحگاه سپاه مازندران به این شایعه قوت بخشید. اما بسیجیان فریدونکنار در یک شب که برای اقامه نماز مغرب و عشا به مسجد جامع شهر رفته بودند با خبر شدند که حاجی به فریدونکنار آمده است. آنها با سردادن شعارهای حماسی به سوی منزل حاجی حرکت می‌کنند. در بین راه عده‌ای از مردم نیز به آن‌ها پیوستند تا به خانه حاجی رسیدند و شعار می‌دادند: “حاجی سرت سلامت”. جمعیت گرداگرد حیاط خانه به یاد شهیدان جنگ اقدام به نوحه‌سرایی کردند. سپس حاجی شروع به سخنرانی کردند و با ذکر آیه‌ای از قرآن مجید و تشکر از حضار، در حالی‌که قطرات اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت: «ای عزیزان من! نور چشمان من! چرا شعار سرت سلامت می‌دهید. من خسته و تنها شده‌ام؛ دلم گرفته؛ دوستانم همه رفتند و عزیزانم مرا تنها گذاشتند. شما نمی‌گذارید که به آنان ملحق شوم. همین شعارها و دعاهای شماست که مرا از آنان جدا کرده است. شما انسان‌های بزرگی هستید و خدا به شما نظر دارد و حرف شما را اجابت می‌کند.»
در عملیات “صاحب‌الزمان(عج)” که در منطقه فاو در سال ۱۳۶۵ انجام گرفت، حضور داشت. دشمن که با شروع عملیات متوجه حضور نیروهای ایرانی شده بود، اقدام به آتش سنگین روی مواضع رزمندگان کرد به‌طوری‌که نیروها در دویست متری خاکریز دشمن زمین‌گیر شدند و تلاش فرماندهان گردان برای به حرکت در آوردن و پیشروی نیروها ثمری نداشت. وضعیت با بی‌سیم به حاجی گزارش شد و او به سرعت خود را به خط مقدم رساند و با صدای خوش و ملایم اما استوار گفت: «فرزندان من، کربلا رفتن خون می‌خواهد.» بعد یا حسین گویان نیروهای زمین‌گیر شده را تشویق به پیشروی کرد و آنان که با حضور حاجی در جمع جانی دوباره گرفته بودند، با ندای یا حسین(ع) به خاکریزه‌های دشمن یورش بردند و مواضع آنان را به تصرف در آوردند. بعد از اتمام عملیات که با شب نوزدهم ماه مبارک رمضان مصادف بود، حاجی به مقر پشتیبانی برگشت و وارد چادر تدارکات شد و تا صبح مشغول عبادت بود.
قبل از عملیات “کربلای ۱” در سال ۱۳۶۵ و فتح مهران، حاج بصیر خواب می‌بیند که در عالم رویا سیبی شیرین به او داده‌اند که مانند آن را هرگز نخورده بود. خودش این خواب را به شهادت تعبیر می‌کرد.
در عملیات کربلای ۱ بعد از فتح قله قلاویزان مشاهده کرد که بعضی از رزمندگان با اسرا با عصبانیت رفتار می‌کنند. با دیدن این منظره بسیار ناراحت شد و گفت: «اسرا هیچ وسیله دفاعی ندارند، پس با برخوردی مناسب با آن‌ها رفتار کنید و کاری نکنید که خداوند ورق جنگ را برگرداند و پیروزی را به شکست مبدل نماید.» حاج بصیر در عملیات “کربلای ۴” نیز حضور داشت.
در ادامه عملیات “کربلای ۵” یک دسته شانزده نفری به اتفاق حاجی، که فرمانده محور عملیات بود، برای نجات گردان نصر از محاصره دشمن به سوی نوک شمشیری دریاچه ماهی حرکت کردند. آن‌ها در داخل کانال که عرض آن حدود سی سانتی‌متر بود با تمام توان جنگیدند تا این‌که مهماتشان به اتمام رسید.
در این عملیات “مرتضی جباری” [داماد حاجی]، فرمانده گردان عاشورا در شلمچه به شهادت رسید. حاجی در مراسم بزرگداشت سومین روز شهادت، در مجلس عزای او حضور یافت و در سخنان کوتاهی اعلام کرد: «خدا را شاهد می‌گیرم که به‌خاطر شرکت در این مجلس عزا، برای این‌که در مراسم بزرگداشت دامادم شرکت کنم، جبهه را ترک نکرده‌ام بلکه به امر فرمانده لشکرم در اینجا حضور یافتم تا شما مردم شهیدپرور و دوستان مرتضی و جوانان غیور این سامان را به سوی جبهه حماسه و شرف فراخوانم.» این سخنان باعث شد تا جمع کثیری از بسیجیان فریدونکنار به سوی جبهه اعزام شوند.
حاج بصیر در ۱۹ فروردین ۱۳۶۶ به قائم‌مقامی فرمانده لشکر ۲۵ کربلا منصوب شد و در عملیات “کربلای ۸” شرکت کرد. در این عملیات دو همرزم او، سردار “محمدحسن قاسمی طوسی” و سردار “حمیدرضا نوبخت” به شهادت رسیدند.
حاج حسین بصیر قبل از هر عملیات موهای سر و صورت را اصلاح می‌کرد و می‌گفت: «عملیات سعی در صفای مستی و طواف کعبه عشق است.»

نقل است که روزی حاج بصیر از مادرش خواست به وی اجازه دهد بر سجاده‌اش دو رکعت نماز حاجت بخواند و پس از نماز خواندن به دعایش آمین بگوید. مادرش با قبول این درخواست بر دعای او آمین می‌گوید. حاجی بعد از دعا رو به مادرش کرده و پرسید مادر آیا می‌دانی دعایی که کردم چه بود؟ مادر گفت: «حتماً پیروزی رزمندگان.» جواب داد: «بله آن به جای خودش ولی من از خدا طلب شهادت کردم و چون می‌دانم دعایت مانع شهادتم می‌شود امروز خواستم آمین تو را بر شهادتم بشنوم.» مادر در جواب فرزند می‌گوید : «پسرم من به خدا از شهادت تو باک ندارم، همچنان که برادرت اصغر شهید شد و هادی در جبهه است. دوست دارم شما زنده بمانید و از امام و انقلاب دفاع کنید.»
قبل از شروع عملیات “کربلای ۱۰”، شبی که با نیمه شعبان مصادف بود، حاج بصیر خطاب به رزمندگان گفت: «انتظار یعنی حرکت و انتظار یعنی ایثار، یعنی خون؛ انتظار یعنی ادامه دادن راه شهیدان، انتظار برای این است که انسان در سکون آب گندیده نباشد؛ انتظار خیمه خروشان است و دریای مواج.»
نقل است که حاجی قبل از هر عملیات یکی از معصومین را در خواب می‌دید و برای تقویت روحیه بسیجیان و رزمندگان آن خواب را برای آنان تقویت می‌کرد. بعد از آن نوحه‌ای می‌خواند تا رزمندگان با معنویت بیشتری در عملیات شرکت نمایند. قبل از عملیات کربلای ۱۰ برادرش هادی به حاجی می‌گوید: «چرا در این عملیات برای رزمندگان خوابی را تعریف نکردی؟» حاجی گفت: «قبل از این عملیات هیچ خوابی ندیدم و این نشانه آن است که این بار می‌خواهم خودم به کنار امام حسین(ع) بروم و برای این لحظه روز شماری می‌کنم.»
غروب عملیات حاجی به اتفاق تنی چند از رزمندگان در سنگر نشسته بود. دستی به محاسنش کشید و گفت: «دیگر پیر و خسته شده‌ام و نیاز به استراحت دراز مدت دارم.» برادرش هادی می‌گوید: «من که هیچگاه کلمه خستگی را از حاجی نشنیده بودم با تعجب گفتم: انشاءاللّه بعد از عملیات به شمال بروید و کمی استراحت کنید.» در شب عملیات شیشه عطری از جیبش بیرون آورد و به سر و صورت تک تک افرادی زد که با او وداع می‌کردند. به آن‌ها می‌گفت: «اگر به فیض شهادت نائل شدید ما را فراموش نکنید؛ ما از شما التماس دعا داریم.»
حاج بصیر در سال ۱۳۶۶ در عملیات کربلای ۱۰ در ارتفاعات برفگیر ماووت حضور داشت. سرانجام در ۲ اردیبهشت ۱۳۶۶ در شب عملیات کربلای ۱۰ بر فراز ارتفاعات ماووت خمپاره‌ای بر سنگر او فرود آمد و حاج حسین بصیر در سن چهل و پنج سالگی بعد از هفت سال حضور مستمر در جبهه‌های نبرد به شهادت رسید. پیکر شهید حاج حسین بصیر در میان انبوه جمعیت سوگوار تشییع و در گلزار شهدای “فریدونکنار” به خاک سپرده شد.

 

[aparat id=”D2aSe”]

 

گلزار شهدا