, ,

خاطرات شهدا : « تیر مستقیم »

به گوشم

 

به محض اینکه از کانال بیرون آمدم یک تیر مستقیم به سینه من اصابت کرد. قرآنی که در جیب داشتم شدت گلوله را گرفت و باعث شد گلوله از پشتم بیرون نیاید، کمی جلوتر رفتم و معاون گروهان را مأمور کردم نیروها را راهنمایی کند تا اگر اتفاقی برایم افتاد آنها کار را ادامه دهند. احساس کردم نمی‌توانند جلو بروم، کنار راه نشستم و حالتی به خودم گرفتم که فکر کنند من دارم با بیسیم صحبت می‌کنم.ستون رد شد، آخرین نفر آنها بچه‌های بهداری بودند که می‌خواستند من را پانسمان کنند اما اجازه ندادم ،گفتم: پشت سر بچه ها بروید

خاطره به نقل از کتاب به گوشم-دفتر دوم

راوی:غفار محمدی،فرمانده گروهان در  لشکر ۱۹ فجر، اعزامی از گچساران

 

خاطرات-شهدا

, ,

خاطرات شهدا : « کله قندی »

به گوشم

 

نیروهای گردان مخصوص دشمن که روی کله قندی مستقر بود نا امید شده بودند ، اگرچه به سختی ۱۲ روز در منطقه‌ای که محاصره بود مقاومت می‌کردند و شبها هلیکوپتر به آنها آذوقه و مهمات می‌رسید و پاتک می‌زدند و فشار می‌آوردند اما مقاومت بچه‌های ما ناامید شان کرده بود ،بعثی ها خیلی سماجت می‌کردند و حتی یک نفر از آنها هم اسیر نشدند اما به حول و قوه الهی یک نفرشان هم زنده باقی نماندند و ارتفاعات برای ما حفظ شد

خاطره به نقل از کتاب به گوشم-دفتر دوم

راوی:حسین قنبریان،فرمانده گروهان در  لشکر ۱۷ علی ابن ابی طالب اعزامی از شاهرود

 

خاطرات-شهدا

, ,

خاطرات شهدا : « گرد و خاک »

به گوشم

 

سرپیچ جاده دقیقا جایی بود که باید بچه ها رد می­شدند ،نقطه ای که هیچ خاکریزی وجود نداشت،همه امکانات ما از اونجا رد میشد و دشمن با دید کامل به وسیله کالیبر و سلاح های سنگین ،سر پیچ رو مرتب می‌زد. تو همین شرایط و زیر آتیش شدید فرمانده گردان، برادر خانی به یکی از راننده های آمبولانس گفت: بشین پشت ماشین و با سرعت جلو و عقب برو تا گرد و خاک بلند شه و دشمن چیزی نبینه،یه آر پی جی زن و یه تیربارچی هم اینطرف و اونطرف پیچ، جلوی آمبولانس گذاشت که به طرف عراقی ها تیراندازی کنند. کل نیروها توی گرد و خاک آمبولانس و پوشش تیربار و آر پی جی تونستن از اونجا رد بشن

 

خاطره به نقل از کتاب به گوشم-دفتر دوم

راوی:حسین قنبریان،فرمانده گروهان در  لشکر ۱۷ علی ابن ابی طالب اعزامی از شاهرود

 

خاطرات-شهدا

, , , ,

دانلود کتاب به گوشم دفتر دوم

به گوشم

 

به گوشم نام مجموعه سه جلدی کتابی است از آثار انتشارات شهدای نیروی زمینی که شامل خاطرات فرماندهان گروهان در دوران دفاع مقدس میباشد.

خاطراتی شیرین و جذاب که یادآور روزهای پر حرارت دفاع و خون و حماسه است…

خاطرات مجاهدان راه خدا در هر مقطعی از تاریخ ، ابتدا جزئی از وجود مجاهدان است ، در عرصه معرفت،بخشی از معارف جامعه مجاهدان و دوستداران و رهروان آنان است.از لحاظ جغرافیای زمان،خاطرات فارغ از نوع و اندازه متنی آن ،قطعه ای از تاریخ ملت و جامعه ای است که مجاهدان از آن برخواسته اند.درجغرافیای معنوی دین،خاطرات جلوه ای از رفتار پیروان و نمودی از میزان فهم و ادراک مجاهدان از معارف دینی خواهد بود.

و در بعد مجاهدت و مبارزه با دشمنان،خاطرات شیوه هایی برای توانمندسازی مجاهدان آینده و نسل های بعدی است که میتواند به انتقال روان تخصص و تجربه های رزمی منجر شده باری از آموزش و تربیت بردارد و دقت و سرعت انتقال را افزایش دهد.با این وصف اندک،اهمیت و ارزش خاطره،جمع آوری و حفظ و حراست و انتشار آن،نمایان می شود.

از این منظر اهمیت خاطره در موسسه حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس معاونت فرهنگی نیروی زمینی سپاه موردنظر بوده و تمامی مساعی لازم تشریک شده تا گامی هرچند کوچک اما کم نقص برداشته شود.

خاطره هایی که مطالعه خواهید کرد،درگذشته جمع آوری و در موسسه حفظ شده و امیدواریم از این پس شاهد انتشار پیوسته آن باشیم.نکته ای شاید لازم باشد متذکر شد این است که خاطره ها همواره با زبان محاوره جمع آوری می شوندکه هنگام عرضه به عموم باید به ادبیات نگارشی تبدیل شوند،اما سیر تبدیل ،تغییری در محتوی ایجاد نمی کند الا اینکه به قدر ممکن آنرا به ادبیات نگارشی نزدیک و نزدیک تر سازد.

اگر در خاطره های پیش رو خطاب به گویندگان و صاحبان ارجمند خاطره ها تفاوتی دیده شد مربوط به جابجایی و ترتیب دادن و حذف حواشی از آنهاست که لازمه یکدستی و حتی الامکان دارای آغاز و پایان مشخص بودن آنهاست.این مجموعه شامل سه دفتر است که دفتر اول خاطرات فرمانده گردان ها،دفتر دوم خاطرات فرمانده گروهان ها و دفتر سوم خاطرات فرمانده دسته ها را در بر میگیرد.

امید است فرماندهان محترم گردان ،گروهان و دسته ها در دفاع مقدس،با ارسال خاطرات دقیق خود در تکمیل این مجموعه مساعدت نمایند.

 

, ,

خاطرات شهدا : « حاج عمران »

به گوشم

 

حاج عمران تثبیت شده بود ،دستور رسید که ارتفاعات را برای نگهداری تحویل ارتش بدهید،جمع و جور کردیم و راه افتادیم،زخمی که یادگاری حاج عمران بود در پایم جا خوش کرده بود،یاد روز ورودم به منطقه افتادم با ۴۰۰ نفر از بچه ها،حالا در سراشیبی ارتفاعات بودم با ۶۰ نفر و یاد شهدای ارتفاعات حاج عمران

خاطره به نقل از کتاب به گوشم-دفتر اول

راوی:ولی ا… میرهاشمی،فرمانده گردان در  تیپ۵۷ حضرت ابوالفضل اعزامی ازخرم آباد

 

لوگو خاطرات

, ,

خاطرات شهدا : « مصمم »

به گوشم

 

به سمت سوسنگرد رفتیم تا از پیشروی عراق و تصرف اهواز جلوگیری کنیم،در راه زنان و کودکان زیادی را دیدیم که با پای پیاده و خسته و تشنه به سمت حمیدیه و اهواز میرفتند،مردها یا شهید شده بودند یا اسیر و یا در جبهه بودند و حالا زن و بچه ها تنها و بی سر پناه در جاده آواره شده بودند

مقاومتمان در سوسنگرد وارد روز پنجم شد ،ارتش هم به ما پیوسته بود و با تانک هایش امان عراق را بریده بود ، با هر شلیک به یاد چهره آفتاب سوخته بچه های آواره سوسنگرد می افتادم و مصمم تر شلیک میکردم

خاطره به نقل از کتاب به گوشم-دفتر اول

راوی:سید مرتضی هاشمی،فرمانده گردان در  تیپ قمر بنی هاشم(ع) اعزامی از شهرکرد

 

خاطرات-شهدا

, ,

خاطرات شهدا : « گروهان اخلاص »

به گوشم

 

گروهان اخلاص خط را شکست،این گروهان تمام سرمایه رزمی ما بود،بعد از شکستن خط پشتیبانی نرسید و آتش عراق جان گرفت،تمام بچه ها فدا شدند،گروهان اخلاص رفت تا خاکریز بماند.

خاطره به نقل از کتاب به گوشم-دفتر اول

راوی:اسماعیل زبیری،فرمانده گردان در  تیپ حضرت ابوالفضل اعزامی از اهواز

 

خاطرات-شهدا

, ,

خاطرات شهدا : « هنرمند »

به گوشم

 

بچه های ما همه هنرمند بودند

جنگیدن جانانه در هوای سرد و گرم، با گرسنگی و تشنگی ،بدون تجهیزات و با دست خالی هنر بچه های ما بود.

یکروز از جلسه برمی گشتیم سوارجیپ فرماندهی بودیم ،هوا گرم بود و جاده را هم برای اینکه خاک بلند نشود نفت پاشی کرده بودند،صورتم را با دست پوشانده بودم تا از گرما و بخار نفت در امان باشم،دیدم ابوعمار دارد بادست هوای گرم را به سمت صورت خود میدهد،گفتم ابوعمار چه میکنی ؟ گفت صورتم را گرما میدهم تا از گرمای جهنم در امان بمانم

خاطره به نقل از کتاب به گوشم-دفتر اول

راوی:محمد جواد اسلامی،فرمانده گردان در تیپ کربلااعزامی از قم

 

خاطرات-شهدا

, ,

خاطرات شهدا : « اراده »

به گوشم

 

اراده بچه ها مثال زدنی بود،شهید رضایی را در خاطر دارم با آن چهره مصمم که آنقدر آر پی جی زده بود ودر اطرافش شلیک شده بود دست و پا و گوشش راموج گرفته بود ، توان جنگیدن سر پا نداشت و درازکش شلیک میکرد ،رفتم سمتش گفت نگران من نباش جلوی پیشروی دشمن را بگیر…

 

خاطره به نقل از کتاب به گوشم-دفتر اول

راوی:رسول پازنگ،فرمانده گردان در تیپ ۲۱ امام رضا(ع) اعزامی از بجنورد

 

خاطرات-شهدا

, ,

خاطرات شهدا : « دژ »

به گوشم

 

در سنگری بسیار مهم باید مقاومت می کردیم تا دژ در امان بماند هر کدام از بچه ها چند دقیقه بیشتر نمیتوانستند مقاومت کنند وشهید میشدند.  دشمن چند تیربار بسیار سنگین خود را دقیقا روی سنگر تنظیم کرده بود ،در سه  شبانه روز و با تقدیم ۵۰ شهید آن سنگر را حفظ کردیم و دشمن مایوس از فتح دژ عقب نشینی کرد و پا به فرار گذاشت.

خاطره به نقل از کتاب به گوشم-دفتر اول

راوی:محمدجعفر مظاهری،فرمانده گردان در تیپ انصار الحسین(ع) اعزامی ازهمدان

 

خاطرات-شهدا