خاطرات شهدا : « بیسیم»

منتشرشده توسط مدیر سایت در تاریخ

خاطرات-شهدا

به گوشم

 

بچه ها سخت می جنگیدند ،به لطف خدا خط را شکستیم و میدان های مین باز شده بودند ،باید به عقب خبر میدادم که بچه ها بیایند اما بیسیم آب گرفته بود و کار نمیکرد،یک بی سیم عراقی پیدا کردند که هر کاری کردم کانال ایران را نمیگرفت ،کنار یک سنگر یک ۲۰ لیتری نفت پیدا کردم از نخلی بالارفتم و دبه را روی تنه نخل خالی کردم بعد هم چراغ دریایی را پرتاب کردم سمت نخل،آتش شعله کشید به بچه ها گفتم تکبیر بگویند ،با بیسیم کلنجار میرفتم که یکمرتبه صدای فرمانده لشکر را شنیدم که به برادر زارع میگفت :صدای بچه های حاج روستا میاد،برید طرفش به سمت آتیش

خاطره به نقل از کتاب به گوشم-دفتر اول

راوی:علیمردان روستا،فرمانده گردان غواص در  لشکر ۱۹ فجر اعزامی از دهدشت

 

خاطرات-شهدا


0 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

Avatar placeholder

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.